پسرک خوش حال بود، اما من...

سه‌شنبه ۲۰ آوریل ۲۰۱۰
کلید را توی قفل چرخاندم؛ در باز شد؛ و وارد حیاط شدم. پسرک هم سایه را دیدم که- غرق هیجان و سبک بالی کودکانه اش- داشت اسکیت بازی می کرد. کمی باهم حرف زدیم؛ بعد، آرام لپش را کشیدم و گفتم:"لباس هایم را که عوض کنم، می آیم پایین اسکیت بازی." از فرط خوش حالی جیغ کشید؛ و خودش را محکم کوبید به من. لب خند زدم؛ و آمدم بالا. لباس هایم را عوض کردم؛ دو سه تا اس ام اس جواب دادم؛ موبایلم را گذاشتم توی جیب شلوارم؛ کلید انباری را برداشتم؛ و راه افتادم...
اسکیت هایم را که پوشیدم، صدایش زدم. ذوق زده شد. آمد، دستم را گرفت و باهم دور حیاط چرخیدیم. حرکاتش حرف نداشت. مادرش راست می گفت پسرک استعداد kinesthetic عجیبی دارد. همه چیز عالی بود؛ و کودک درون مونترا شادِ شاد. رفتیم و رفتیم... کمی بعد، دستم را رها کرد تا آخرین حرکاتی را که همین دیروز یاد گرفته بود، نشانم دهد. نمایش اش فوق العاده بود؛ با ظرافت و مهارت خاصی حرکت می کرد. اصلن هم نمی ترسید...
هنرنمایی اش هنوز تمام نشده بود که با خوش حالی فریاد زد: "حالا اینننو ببین مونتی ژووووون!"؛ سرعتش را کم کرد اندکی مکث... کمی خم شد و پرید بالا؛ سپس، خیلی ماهرانه، در چشم به زدنی خودش را انداخت توی آب! شوکه شده بودم؛ خیییلی ترسیدم. برای چند ثانیه مات و مبهوت نگاهش کردم. پسرک شناگر قابلی بود اما... اما با آن کفش های چرخ دار خیس و گنده، به زور خودش را روی آب نگه داشته بود...
به سختی اسکیت هایم را درآوردم. صد سال طول کشید! یکی از ناخن هایم هم شکست. به سمتش دویدم؛ انگار چند صد کیلومتر بود! لبه ی استخر ایستادم. خم شدم. می خواستم دستش را بگیرم و بیاورمش بیرون. نمی خواست. نمی آمد. هیجان زده بود. شناکنان از من دور شد. یک بابا اسد بلند گفتم و پریدم توی آب. پیرمرد بی چاره هر آن چه در دست داشت به گوشه ای پرتاب کرد؛ و با آن پا درد فجیع اش شروع کرد به دویدن. رسید بالای سرمان. از نفس افتاده بود و بلند بلند یا ابوالفضل می گفت.
خودم را به پسرک رساندم. شیطنت می کرد... آب می پاشید به صورتم... به زور بردمش به طرف کناره استخر؛ داشت از زیر دستم در می رفت که بابا اسد دستش را گرفت و کشیدش بالا...
نسیم ملایمی می وزید. می لرزیدم. دست هایم بی حس بودند؛ پاهایم سست. چه قدر سنگین بودم! بالا آمدن سخت بود. انرژی می خواست... نمی دانم چه قدر توی آب ماندم ولی مدام با خودم می گفتم: "آخه کی گفته تو دختره ی... بیست و چند ساله ی صد و شصت و هفت سانتی می تونی با یه پسرک هفت ساله ی هفتاد سانتی، دوست باشی و هم بازی!؟ کییییییییی گفته!؟"
پ. ن.: متین جان، به این خاطر اون روز گفتم نمی تونم بیرون بیام؛ و با این که خیلی دوست داشتم تا این جایی ببینمت، قرارمون موکول شد به دو سه روز دیگه... لطفن منو ببخش.
/ 5 نظر / 3 بازدید
Montra

16 commentaire: Mahta گفت... خوشبحالت تازه یه دوست واقعی و بی شیله پیله پیدا کردی :) ۲۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۵۴ مهشيد گفت... ‍comment allez-vous? =)) ۲۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۵۷ homa گفت... گوشي جديد مبارك . گفتي چندميشه عزيز دل؟ D: ۲۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۰۴ رنگینک گفت... ماشاللا پسره تو همه چی استعداد داشته بالاخص شیطنت! :) ۲۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۱۹ امیر گفت... بنده خدا بچه هِ اومده یه شنا بکنه حالش جا بیادا، چی کار داشتی سوپر من بازی در بیاری؟ در مورد تیتر، اما من چی؟ یه ناخن نمی ارزید به یه آب تنی نطلبیده؟ خیلی غر زدم، نه؟ ۲۰ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۴۵ محسن گفت... این " کودک درون " چه ها می کند !!! ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۴:۲۲ Montra گفت... به مهتا: از اين دوست كوچولوها زياد دارم. :) مهشيد: assez bien, merci. دي: هما: ديگه نگرفتم. فعلن قديميه دستمه. :) امير: 1- درسته؛ اون مشكلي نداشت، من احساس خطر كردم! گاهي تو روابط مون هم پيش مي ياد. دوستت تو يه شرايط خاصه كه مي تونه مديريتش كنه و داره اين كارو انجام مي ده، ولي تو مدام نيگراني و مي خواي يه

Montra

Montra گفت... به مهتا: از اين دوست كوچولوها زياد دارم. :) مهشيد: assez bien, merci. دي: هما: ديگه نگرفتم. فعلن قديميه دستمه. :) امير: 1- درسته؛ اون مشكلي نداشت، من احساس خطر كردم! گاهي تو روابط مون هم پيش مي ياد. دوستت تو يه شرايط خاصه كه مي تونه مديريتش كنه و داره اين كارو انجام مي ده، ولي تو مدام نيگراني و مي خواي يه كاري انجام بدي! خيلي بده ها، اما واسه من- متاسفانه- زياد پيش مي ياد. 2- نه اشتباه نكن؛ عنوان كامل اينه: پسرك خوش حال بود، اما من داشتم از ترس مي مردم. 3- نه؛ خوب بود. گاهي لازمه... دي: ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۵:۲۲ شقایق گفت... دلم اسکیت بازی خواست! ولی خداییش پسر هفت ساله ی هفتاد سانتی نمی شه ها! لا اقل 120-110 سانت قدشه بچه! ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۶:۱۵ Montra گفت... آخه خيلي ريزه ميزه ست! اين دفعه قدش رو اندازه مي گيرم، شقايق جون. دي: ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۶:۴۴ سان آپ گفت... علي آقاي ف را ميگيي؟ ساره هم از تخسيهاش تعريف كرده. بهش ميگن زبلخان.منم فكر ميكنم بيشتر از هفتاده قدش..... خوشبحالت وسط شلوغ پولوغيا يادت نميره بازي كني ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۷:۱۲ آرام

Montra

آرام گفت... كي گفته نميشه.ديدي كه شد.... ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱۸:۵۲ Reza گفت... خفن ضد حال زدي به پسرك. شايد ديگه باهات همبازي نشه مونترا. ------------------------------------------ اون مورد حل شد. ممنون از همكاريت. ------------------------------------------ تونستي يه سري به ما بزن : بعدازظهراي زوج 4 تا 8 ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۲۷ كاسني! گفت... به متين جان مي گم بخشيدنت رو لحاظ كنه! :-) ۲۱ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۵ Masood گفت... Moraghebe khodet bash ۲۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۱:۴۳ فرشید کریمی گفت... با سلام تمام ما انسانها گمگشته های زیادی در کودکی مان داریم،مثل داستان عینک و ...جایی که نه از تورم صحبتی هست و نه گرفتاری های آدم بزرگها.اونجا دوست داریم قد بکشیم و زود جز آدم بزرگها بشیم.جایی که اول پدر بزرگها و مادر بزرگها میمیرند و بعد نوبت والدین و برادر و خواهر ها میشه و... ۲۳ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۳۹ tara گفت... in pesar namaki sheytuno ye bar didam. kheili jigare montra. ۲۴ آوریل ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۰۲

محمد درویش

من فكر مي كنم اون 70 سانت را گفتي تا مسعود خان حسودي اش نشود! نه؟[لبخند]

پالاش

یا نکن با اسکیت بازان دوستی / یا بنا کن ناخنی در خورد حوض