سپید

من

به باد،

به خاک و آتش و زمان،

من

به آفرینشِ بهار،

به مرگِ موسمِ خزان

خوگرفته ام

به ناز؛

خوگرفته ام

به عادتی بی نیاز.

من

به پوچیِ هدف،

من

به رِخوَت از شراب،

به زندگی در میان دود،

به خوابِ بی سراب،

خوگرفته ام

به دیدگانِ باز؛

خوگرفته ام

به راز!

لیک من

زنده ام هنوز،

لااقل به اعتبارِ نَفس؛

لیک من

سرخوش ام هنوز،

لااقل به واژگانِ نغز.

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروی

باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات، آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛ بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز . باز كن پنجره را ! - - صبح دمید !

رضا

خوگرفتن منطقی و غیرعادتی همونیه که مانع حرکت و لذت نیست و بهش نیاز داریم. -------------------------------------------------------------------------- حواست هست وقتی اینجا نیستی حضورت از جنس نوشتنه!؟ هوامونو داشته باش رفیق.[زبان]

مهشيد

[گل]

کیاوش

وازه ها رشته اي تشكيل ميدهند كه ما تجارب خود را به آن مياويزيم

محسن

بهار و تابستان و پائیزو زمستان ، و باز دوباره بهار ، و جریان پیوسته " زندگی " . با همه رنگهایش ، از این رنگ ها آموخته ام ، " خو " گرفتن و " عادت " ، آن سوی ، " انتخاب " و " خواستن " است . با این شناسنامه قطور هنوز باطل نشده ام ، تنها این را دانسته ام .

تارا

کم کم باید به زندگی بی دودودمم عادت کنی فدات شم. حالا تا اون موقع میخوای یه شیشه دودو یه چند متر ترافیک برات بفرستم؟ به جون خودم بی تعارف میگما. هررررررررررر

.

محبت کنید کتابی پیرامون نقد ادبی که فارسی بوده و ترجمه شده نمی باشد معرفی کنید.متشکرم.

سان آپ

چه خوش اخلاق شدي جواب همه رو دادي. اين شد مونتي خودمون.

ندا

اگر مي تواني به جناب نقطه بگو نقد ادبي تسليمي هم كتاب جامعي ست در اين باب.