دایره وار

صبح ها در خیال خود با همه ی هستی سرسره بازی می کنم. از روی تمام فاصله های مکانی دنیا سر می خورم تا این جا- روی تخت- که فاصله ی من با تو، به اندازه ی حجم مستقل جسم هامان بزرگی دارد. حضور پسرک صبح ها در لا به لای سکوتی خواب آلود و سپید، بیش تر از هر وقت دیگری حرف ها دارد از تو... بودن را مدت هاست- درست از وقتی شدن هامان جان گرفته اند از هست گون لحظه های گذار از بودن- خوب نبوده ایم. بودن نبودن، شدن و باز شدنی از نو و دایره وار نبوده که شده است. تکرر متکثر استحاله ی هر لحظه و در لحظه... غرق در هست شدن های چندباره، صبح ها در خیال خود هست تر می شوم از هستی های جاری در شدن هامان. صبح ها زندگی اَم را آغازی ست از نو، از تو؛ آغازی ست از ماشدگی هامان.

/ 3 نظر / 3 بازدید
شقایق

بی نظیر ... بی نظیر

سرور جوان

چقدر این دایره ای بود. نه... مارپیچی بود. شدن های مکرر...