خوانش 1

حقیقت هستی چیست؟ چرا هستندگان هستند به جای این که نباشند؟ هست بودن هستندگان به چه معناست؟ مسلم است که پژوهش علمی برای پاسخ به سئوال هایی از این گونه، راه گشا نیست چرا که ماهیت کمیت پذیری ندارند. پس به رویکرد- نگریستنی که سرانجام به اندیشیدن به هستی منجر می شود- نیاز داریم تا هستی را بشناسیم، تمایز بین هستی و هستنده را درک کنیم و با به پرسش کشانیدن هستی خود ما، تا آن جا که در ارتباط خود با هستی پرسش پذیر شود و در نتیجه به روی هستی گشوده گشته، امکان فهم هستی را پیدا کنیم.

هایدگر بر آن باور بود که خود هستی معناست و هستی همواره موضوع اندیشه را تآمین خواهد کرد، چرا که به گونه ای بنیادین، این حقیقت که هستی اندیشه را به گوهر خود می کشاند، نشان خود هستی ست زیرا هستی یگانه امری ست که از خودش و برای خودش اندیشیده می شود و هم چون فعلیت مطرح نیست و حتا نسبت به انسان با هستی ساخته ی خود هستی ست همان طور که از یاد بردن هستی نیز ساخته ی خود آن.

در زیست جهانی که در آن زندگی می کنیم، انسان یگانه هستنده ای ست که از هستی می پرسد و متوجه ی هستی هستندگان ست. هایدگر لفظ دازاین- هستن در آن جا- را برای انسان قرار داده و آن جا پیش از آن که به معنای مکان خاصی باشد، تآکیدی ست بر امکان یا آن جا که هستی اقامت می کند.

وجود دازاین، وجود امکان های اوست. در حقیقت، دازاین گشایشی به آینده ی خویش است. چرا که بودن خویش را طرح می اندازد و دازاین به خاطر خواستن اَش، زندگی را گزینش می کند، محدودیت ها و نوع خود را با گزینش های هر روزه اَش، تحقق بخشیده، همواره خودش را می یابد و متوجه ی این من بودگی اَش می شود؛ در واقع او پیش از هر چیز، هستن ممکن است و همین انتخاب برای او فراتر از فعلیت بوده، زمینه ی فهم های دیگر تعین هایش را فراهم می آورد.

جهان مکان هستی دازاین است. انسان، نخست جهان و هستی او، امکان های اوست و جهان هستن او! وجود او، نوع فهم او از این در جهان هستن است و وجود همان ست که رابطه ی میان هستی دازاین و جهان را روشن می کند. دازاین به دلیل گشودگی به روی جهان، آشکارگی حقیقت هستی دانسته می شود. هستی یا به تعبیر دیگر، آشکارگی هستی به انسان نیاز دارد و برعکس انیان تا آن جا که در آشکارگی هستی قرار دارد، انسان است. آن قدر دازاین و جهان به هم وابسته اند و به علت وابسته بودن هستی جهان و هستی دازاین، نمی توان آن ها را جدا از هم معنا کرد- حتا مفهوم مکمل هم برای شان نارسا به نظر می رسد.

با تآکید بر این باور هایدگر که هستی عنوان موضوع فهم دازاین است، فهم را تعریف می کنیم. فهم، تصویر یا بازنمود واقعیت در ذهن دازاین نیست، همین طور تجربه ای درونی در ذهن سوژه، بل که رویکرد یا گشایشی به هستی ست؛ نوعی رسیدن به فضای گشوده است، موقعیت طرح اندازی، امکان اگزیستانسیال وجودی خود دازاین و منش هستی شناسانه ی وجود آن است که ریشه در اقامت گزیدن و بودن داشته، نمایان گر حرکت دازاین، توانایی اَش به پیش رفتن و در جای دیگر بودن است؛ پس فهم، راه هستن است.

دازاین به واسطه ی این گونه توان مندی هایش، هستنده ایی تاریخی ست که خود را در فهمیدن باز می تابد و در فعالیت های اجتماعی اَش خود را تآویل می کند. تآویلی از خودش و برای خودش با تبدیل پیش فهم هایش به هر آن چه بخواهد. چیزی که در ذهن ما به عنوان درک نکته می گذرد و به صورت اثر هنری نمایان می شود، در حکم تآویلی ست از آن امر که به سودای کشف و بیان معنا یا واقعیت و منطق درونی آن امر بیان می شود. از سوی دیگر، ارائه ی تآویلی بی آن که آن امر به زمینه ی پیدایش آن، افق دانایی دوران، زمینه ی تاریخی و...وابسته باشد و به زمینه ی توانایی ایجاد نسبت هایی میان امر مورد تآویل با پیش دانسته های خود مرتبط باشد، غیرممکن است.

گفت و گوی میان اندیشه های مان، کشف این نکته است که ما هم واره در راهیم. پس پدیدارشناسی دازاین علم هرمنوتیک است به معنای اصیل کلمه که اشاره دارد به کار تآویل و هرگز پایان نپذیرفته، بسته نمی شود. به قول هایدگر، تحلیلی ست از امکانات اصیل موجود برای وجود و ماهیت هستی که علم هرمنوتیک را به صورت هستی شناسی فهم و تآویل درمی آورد. و با توجه به این رویکرد که با ابتناء بر آن انسان متعلق است به جهانی که در آن فهم رخ می دهد، آدمی به منزله ی هستی ایی انسانی امکان وجود می یابد.

بنابراین، علم هرمنوتیک در مقام نظریه ایی در باب فهم انکشاف هستی ست و از آن جا که وجود انسان خود جریانی از انکشاف هستی شناختی ست، هایدگر اجازه نمی دهد مسئله ی هرمنوتیکی را جدا از وجود انسان ببینیم. درواقع، نظریه ایی بنیادی درخصوص چه گونه گی به ظهور رسیدن فهم در وجود انسان و تحلیل او از این علم با هستی شناختی جوش می خورد و مبنای این علم نه در فاعلیت ذهن شناسنده بل که در واقع بودگی جهان و در تاریخ مندی فهم قرار دارد. در کتاب هستی و زمان آمده است که زمان، افق ممکن هرگونه فهم و تآویلی از هستی ست. فهم، شهودی هرمنوتیکی ست که کشف معانی پنهان پدیدارهاست نه شهودی که استوار بر اندیش مندی در مورد تجربه باشد. بنا بر این تعریف، هرمنوتیک برخلاف زمان افلاطون، تآویل تعریف نمی شود، چرا که تآویل خود زاینده ی امکان های ارجاعی ست برای گشایش امکان ها و معانی نهفته در پس فهم ما که به کارمان می آید و به قول گادامر ما متن ها را به افق امروزی خویش منتقل می کنیم و تآویل در این انتقال، معنا می یابد. این جاست که نقش تآویل در تفکر انسان آن قدر اصیل جلوه می کند که در حقیقت خود وجود داشتن را جریان دائم تآویل معنا می کنیم.

هنر، درک و دربرگیری حقیقتی ست که از اعماقی سربلند می کند که آگاهی هرگز قادر به روشن ساختن اَش نیست. به اعتقاد گادامر، ما همواره در هنر تجلی را بازمی یابیم و این تجلی هنر برای ما هر مورد تازه را آشنا می سازد و حضوری دیالکتیکی می یابد. این تآویل است که امکان تجربه ی اثر هنری را به ما می دهد و رابطه ی میان اثر و هنرمند برثرار می شود. وقتی که اثر هنری، عینیت یافتگی فاعلیت ذهن انسان انگاشته نشود و افشای هستی یا پنجره ای به ساحت قدسی انگاشته شود، آن گاه مواجهه ی آدمی با آن به صورت قبول هدیه ست و نه فعل فاعل شناسنده در درک ذهنیت نهفته در آن و تآویل اثر؛ بازگشتی به گذشته ی آن نیست، بل که واقعه ی جدیدی از افشاست...

بعدنوشت: تایپ کردن اَم خوب نیست. به زودی کامل اَش می کنم. اما تا آن موقع همین اَش این جا باشد!

بعدترنوشت: ادامه در خوانش 2

/ 2 نظر / 2 بازدید
مقداد

آفرین و باز هم بنویس . [لبخند]

متفاوت بود. [عینک]