هشتمین روز از ماه سوم میلادی

قرن ها از به خاک و خون کشیدن جامعه ی بشری می گذرد. به نیمی از بشریت مدام با گلوله های سم آگین شلیک می شود؛ گیریم نه با تفنگ و دیگر سلاح های جنگی، که با زبان، با دست، با نگاه- زبانی که تلخ متهم می کند و سخت محدود؛ دست هایی که به نوشتن قانون های صرفن مردسان آلوده اند؛ و نگاهی که قبیحانه از تبعیض می درخشد- هر لحظه به گونه ای. مگر چه قدر فرق هست میان نادیده گرفته شدن، مردسان/ دیگربودگی تحمیلی، بدل شدن به یک ابزار و چه و چه و چه؟ همه شان قربانی دارند، قربانی می خواهند. دیوارهایی از مذهب، سیاست، فرهنگ، تعصب، روشن فکری، گروه و گروهک بازی و... ست که فوج فوج انسان ها را حبس کرده، بی رحمانه به بردگی می برند- باز هر یک به گونه ای. کسی حواس اَش به روزهای در گذار، نمی دانم، هست؟ یک انسان، یک زندگی: تناظر یک به یکی ست! این جا، کارزارگاه مرگ است. بوی گند مرگ انسانیت از گوشه و کنار به مشام می رسد؛ و شیره ی جان آدمیزاد را به فساد و تعفن می کشاند. انسان ست که انسان می خورد... نیمی از بشریت خسته است و زخمی؛ چشم هاش غرق خون و بدن هاش سیاه، کبود از سنگینی بار نابرابری. له شدن آسان نیست. کوفتگی درد دارد و قاعده ی بارها، بارها بزرگ تر از عرض شانه هاست. این جا، گازرگاه مرگ است؛ این جا، جهان ماست!

/ 2 نظر / 2 بازدید
دایی جهانگیر

جان دایی سلام - تا حالا نگفته بودم بعضی اوقات به وبلاگت سر می زنم و با خواندن نوشته هات به یاد چشمان قشنگ و صورت مهربانت می افتم و برای زمان کوتاهی دوریت را فراموش می کنم. نگفته بودم چون شاید زیاد نمی گویم. امیدوارم ایام به کام و اوضاع بر وفق مراد باشد و هر سه سلامت و خوش و خرم باشید. دایی به قربانت دردانه هیرادت را ببوس و به مسعود گل سلام برسان. درست را می خوانی مطمئنا لزومی به سفارش من نیست منتها مواظب خودت باش و به اندازه کافی استراحت کن. به امید دیدار - دایی جهانگیر

نگین

واقعا به حدی ادم یک دفعه دلش از این داییها میخواهد که یادش برود بگوید چرا تلخ و عصبانی نوشته ای مونترا. چه میشود کرد ادم است خوب وقتی دلش یکی از همین دایی مهربانها بخواهد همه چی یادش میرود.[ماچ][گل][نیشخند]