روزشمارِ بهمنِ 88

جمعه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

مردانِ زندگیِ من، همه از بهمن می آیند!

دوم:
4 بعدازظهرِ امروز
از تو،
از آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
از آخرین نوازش هایِ پدرانه ات
7 سال می گذرد.
سکوت...

چهارم:
تو آن جا و 29 تا شمع؛
من این جا و سوناتِ مهتاب.
تلفن...

نهم:
ماهور و 30 سالگی؛
عکس هایش،
من،
مامان،
یک بغل گل نرگس و
باز هم تلفن...

چهاردهم:
یک بابایِ 57 ساله ای که پیش ما نیست!
دوباره سکوت...

/ 4 نظر / 2 بازدید
Montra

17 commentaire: mahoor گفت... همیشه می گفت : وقتی نوشتن بیشتر از نیم ساعت در شبانه روز وقت تو رو نمی گیره ، بنویس هر روز بنویس ... چه خوب از بین ما دو تا تو روزی نیم ساعت رو مینویسی ... ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۶:۵۷ محمد درویش گفت... نخست آن که: گفته بودم زیبا می نویسی، نگفته بودم؟ دوم این که: خدا لعنت کند 4 بعدازظهر را ... نکند؟ سوم این که: آن "سونات مهتاب" دیگر آخرش بود! نبود؟ اون هم واسه یه بهمنی! تو که کشتیش! نکشتیش؟ چهارم این که: رفتن عزیزان همیشه فاجعه است؛ اما فکر کنم همه ی آنها که قبل از شصت سالگی می روند؛ بزرگترین زخم را در نهاد فرزندان شان باقی می نهند. البته "همه که می گویم، یعنی خیلی ها!" پنجم این که چقدر خوب که نترسیدی و راهی را که دوست داشتی برگزیدی، نه راهی که دوست داشتند! و چقدر خوب تر که همه آنها با وجود عوض کردن راهت، هنوز دوستت دارند. البته ... همه که می گویم، یعنی خیلی ها ... درود. ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۳۶ سروی گفت... برای همه ی مردهای بهمنی زندگی ات که برایت عزیز هستند بهترین ها را آرزو می کنم . چه اینجا ، چه آنجا ، چه نزدیک ، چه

Montra

سروی گفت... برای همه ی مردهای بهمنی زندگی ات که برایت عزیز هستند بهترین ها را آرزو می کنم . چه اینجا ، چه آنجا ، چه نزدیک ، چه دور و ... چه خیلی خیلی دور. و برای خودت هم شور ، عشق و شادی آرزو می کنم. ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۴۲ علی مرادی گفت... و من هم سکوت می کنم... ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۳۹ Reza گفت... دوم :(( چهارم=D> نهم ;;) چهاردهم :-S ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۰۴ tara گفت... B0o0o000os ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۰۸ سان آپ گفت... خلاصه کنم خانم جان شمالطفاتو این ماه پشت فرمون نشین =) ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۰۹ امیر گفت... سلام، خدا رحمتشون کنه. تلخ و شیرین زندگی، چه سخت به هم گره خورده. تولدا مبارک. امیدوارم فاصله ها نزدیک شه. بابت معرفی اون سایت، خیلی ممنون. ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۲:۴۴ الناز گفت... خوشبحالت آنقدرآزاد هستی جلودیگران راحت درموردش بنویسی خیلی ممنون ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۵۰ مهشید گفت... ای امتحان آسان دار / ای دل آب کن / ای کنکور ندار / زود آپ نکن / مهشید را دعاکن D: ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۶:۱۶ آ

Montra

آرام گفت... سلام عزيزم.ممنون از لطفت.خوشحال ميشم وقتي خوندي نظرتو بدونم.يا اينكه راجع بهش تو بلاگت مطلب بنويسي.ضمنن ميخوام بدونم چطور تهيه اش كردي؟ ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۱۴ تمنا گفت... خیس از باران و زمزمه آسمان. خیس از نگاه یار و دل بی تاب.. خیس از بهمن و تولدهای ناب. خیلی جالب بود. اولین خوانشم با اولین ذوق و شوقم شروع شد. با بهمنی که من هم در اون متولد شدم. شاد باشی. ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۰۶ * نوشته هائي كه پيشكش كسي نميشود * گفت... سلام خيلي عالي حض وافر بردم قابل تامق و تامل اند ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۷:۴۷ * نوشته هائي كه پيشكش كسي نميشود * گفت... منظور تعمق و تامل بود ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۷:۴۸ homa گفت... توهمش سونات مهتاب داری که!یه چی میگفتی عزیزم که اختصاصی اون روز باشه. ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۳۵ homa گفت... درنتیجه یک هیچ به نفع من.هاها آخرش بوم خریدم. باسیماامروز رفتم. نکته مهم:نصف کامنتم خورد وبلاگ شیکموت! ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۹:۴۳ Me گفت... God bless him & *Happy Birthday* 2 them ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۱۶

Montra

commentaire: امیر گفت... سلام، شایدم بشه مثل من انقدر صبر کرد تا خیلی از فکرها بعد از یه مدت اکسپایر بشن و خود به خود از بین برن. اون وقت نماد بیرونی اون کسی که افکارش توی ترافیک سنگین ذهنش متوقف شدن میشه کسی که وقتی توی اتاقش پا میذاری میبینی یه گوشه اون پر از کتاب نیمه خونده و فیلم ندیده و موزیک گوش نداده و نوشته های نیمه تمومه. آدمی که هی به خودش قول میده که به زودی و در اولین فراغتی که دست بده تکلیف همه این نصفه کاره ها رو معلوم کنه، فراغتی که هیج وقت نمیاد و اگر هم بیاد صرف کارهای دیگه میشه. اگه در خصوص این موضوع هم تجربه ای دارید حتما بنویس که درد من و هر کسی که میشناسمه. ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۲:۱۹ امیر گفت... سلام، خیلی خوشحالم که برگشتید. راستش توقع نداشتم به این زودی ها بیاید. غافلگیری خوشایندی بود. ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۵:۲۱