حتا ماهور!

چهارشنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ماهور می خواهد بماند. دیروز تلفن کرد و گفت. تو هم که برگشتن ات از روی ناچاری ست؛ می دانی نمی آیم، لااقل به این زودی ها. حامد و مرضیه رفته اند. عمه جان از درست شدن کار مریم می گوید. سوده و محسن برای خداحافظی می آیند. رضا هم که دنبال مدرک تافل است. گودبای پارتی پسر خانم X- دوست مامان- و دختر و داماد آقای آن یکی X- همسایه ی روبه رویی دایی جان- هم که هم زمان شد با رفتن نوشین، اواسط تابستان گذشته بود و...
همه رفته اند؛ همه که می گویم، یعنی خیلی ها. بقیه هم اگر در حال رفتن نباشند، لااقل به آن فکر می کنند. چیزی نمی گذرد که تعطیلات نوروز را یا تنها در خانه ایم، یا تنها در سفر، و برای به جا آوردن مراسم دیدِ بدونِ بازدید، تنها کمی پس انداز و در دست داشتن پاس پورتی با حداقل 6 ماه اعتبار از تاریخ پرواز، کافی ست! می بینی!؟ این روزها مردمان آن سر دنیا، همه، فارسی حرف می زنند؛ همه که می گویم، یعنی خیلی ها...

پ. ن.: چه قدر مدرسه ها دور شده اند! دلم برای بچگی هایمان، برای همه ی شما تنگ است. می آیید؟

/ 4 نظر / 2 بازدید
Montra

21 commentaire: ص پ گفت... فاميل يكي كه ميشناختمش مي گفت با از ياد بردن چيزي عوض نميشه ! اگه من ، شما و ايشون بشيم يه جامعه آماري مثل هميشه حق با ماست ! شما اجازه داريد اين نظر رو پاك كنيد ! سر بلند باشيد ... ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۳:۱۱ امیر گفت... به همه اونهایی که رفتن یا میخوان برن حق میدم، ولی برای همه اونهایی که میتونن برن ولی ترجیح میدن که بمونن و کشورشون رو بسازن و کاری کنن که نسلهای بعدشون دیگه مجبور نشن برای داشتن یه زندگی بهتر از دیارشون دل بکنن، احترام بیشتری قائلم. خدا به هر دو گروه کمک کنه. ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۹:۴۰ homa گفت... خوشحال باش از اینکه داداشت تصمیم گرفته برنگرده . اینطوری تو شرایط بهتریه عزیزم. اما اونهایی که باعث میشن امثال این افراد برن بمونن و نیان به جامعه آسیب جبران ناپذیری وارد کردن.البته آدم نمیدونه با این دلتنگی چکار کنه. ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۹:۵۴ مهشید گفت... با نظر امیر موافقم. پینوشت: جدیدا شده ص پ ! فقط هم جمله های این و اون و تکرار میکنه. D: ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۲۶ سروی گفت... من هم دلم برای آن روزها ... بچگی هایم را می گوی

Montra

سروی گفت... من هم دلم برای آن روزها ... بچگی هایم را می گویم ... تنگ شده ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۲۱ Reza گفت... تافل لعنتی..... ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۳:۳۱ tara گفت... yani to khodet belakhare nemiri ?! yekam fekr kon. ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۱:۳۲ Saeid گفت... ای وای ناراحتی ! ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۳:۵۷ مریم الف گفت... غصه نخور بابا جان من، تو واقعا اینقدرررررررررررررر ..... آخ آخ نه ديگه .... يه قرار بذاريم هي بستني بخوريم ؟ ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۰:۱۳ نگار گفت... دلم می خواد یه روزی بیاد که هیچ کسی مجبور نباشه بره. ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۰:۲۰ mahoor گفت... تو باش ما میایم ... یالا بپر بغل داداش آشتی ... اومدی آ . نوشته ت راجع به مادرجون بیست بود ... روی ماه ت رو میبوسم. ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱:۰۱ hElEn گفت... che mikoni? khobi? face nisti chand vaghte. sakht nagir dokhtar. boro ba marmar bastani bokhor halesho bebar. rasti link inja ro mahoor dad. take care. ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲:۲۴ حسین غفاری گفت... اینجوری حرف زدنت مثل خیلیا

Montra

حسین غفاری گفت... اینجوری حرف زدنت مثل خیلیا باعث می شه دل آدم بگیره یعنی اینا که موندن ماها آدم نیستیم؟ خودت چی؟ اصلا تنهایی یعنی چی؟ یه چیزی رو یادت باشه ما همیشه جلوی پامون رو می بینیم یه کم که دورتر رو نگاه کنیم کنیم چیزای دیگه ای رو هم می بینیم ببخشید یه کم تند حرف زدم آخه تو اولین نفری نیستی که این روزا اینجوری می گه و می نویسه آخرین هم نیستی ظاهرا. همین ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۳:۵۰ رنگینک گفت... مرسی دوست خوبم از اون سایت.. چقدر جالب بود:) ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۰:۱۰ الناز گفت... من که میگم خوشبحال اونا که رفتن یا میتونن برن. توهم ازاونانیستی که تا اخربمونن. تو هم میری. ببخش ولی به این حرفتم میگم ژست روشنفکری.برو تو همون فاز قبلی. راستی من سئوالم رو برات میل کنم جواب میدی؟ ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۴:۵۲ سان آپ گفت... این حرفها اصلا بهت نمی یاد. مطمئنم دلیلش دلتنگیه مونتی یکی یه دونه. داداش مهربونه هم دریاب. اون سایته هم با حال بود واسه من 3743 شد.جمعه می بینمت. گلللللللللللل ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۵:۰۸ مهشید گفت... تازه ناچار نیست بیاد دوست داره بیاد ;) ۲۱ ژانویه

Montra

مهشید گفت... تازه ناچار نیست بیاد دوست داره بیاد ;) ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۷:۱۳ Me گفت... u r right; they`re right, 2 & u`ll probably change ur mind soon & join them. ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۴۰ ص پ گفت... این پیام توسط یک مدیر وبلاگ حذف شده است. ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۴:۰۷ صادق گفت... ما هممون رفتني هستيم ! اونجا نه از اينجا ! الان نه يه وقتي ! زندگي همينه ... ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۴:۱۱ Montra گفت... به همه ی دوستای خوبم: مرسی که این جا رو می خونید و نظرتونُ می گین. راستش رفتن یکی از برنامه های آتی و تحصیلی منم هست. واسه موندن و برنگشتن هم، لااقل الآن، چیزی نمی تونم بگم. با اوناییَم که رفتن مخالف نیستم و... اما هیچ کدوم از اینا دلیل نمی شه دل تنگ آدمایی نباشم که بخشی از کودکی، خاطرات، زندگی و بخشی از وجودم بودن و هستن. همین! به آرام و رنگینک: خواهش می کنم. ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۲۰:۳۶