Montra

Velut arbor ævo

شبح نویسنده

حالش که بد باشه تو ذهنش شخصیت خلق می کنه؛ بعد دوست داره این شخصیت ها رو دیگران هم باور کنند... عجیب این که نود درصد مواقع هم، دیگران این شخصیت ها رو دوست دارند؛ و باهاشون ارتباط برقرار می کنند! الآن هر کدوم از اون شخصیت های خیالی کلی دوست واقعی پیدا کردند- حتا خیلی از بیش تر از خودش. حالا یه تصمیم هایی- هر چند فعلن خیالی- راجع به شون گرفته... می خواد خیلی جدی رو پروژه خلق این خیالی های دوست داشتنی کار کنه- اما نه فقط موقع ناراحتی، که وقت خوش حالی، و حتا همیشه و در هر شرایطی.

   + Montra T ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خیلی دوردست ها...

به هلن الف. 

و برای یاس های امین الدوله ی حیاط خانه ی قدیمی چیذر...

 

چیزی از این کلمات دست گیرتان نمی شود؛ نه حالی از شما می پرسند، نه احساسی به کسی درون شان راه می رود؛ مگر آن هایی که پشت به شما و رو به من، مفهومی پنهان را با خود حمل می کنند و شب و روزشان تکرار فراموشی ست.

آخر از همه می رسند، بیش از هر کسی در انتظار می مانند، نه سهمی به ارث می برند و نه فرزندخوانده ی نامعلومی می شوند. آگرچه تنها دلیل ادامه، میل به پایان بوده و همیشه هست.

این آخرین کلامی بود که در آن صبح صادق پراکنده می شد و به مقصود نمی رسید. حس نامعلومی شبیه بخار، از دهان اسبی در گریز مرگ!

در این روزهای در پایان، همه چیز با عبور یگانه می شود و فاصله ی بین ما آن قدر به درازا کشیده ست که انگار هیچ وقت نبوده ایم؛ شاید گفته باشم هستم که نبودم؛ شنیده بودم تویی که نیستی. نخستین حضورمان آخرین آن ها بود، آخرین آخرین ها. رفتن به خطوط ساحلی و نادیده گرفتن دریا؛ و همه چیز از این واپسین جان می گرفت. دریا در من کناره گرفته بود و در انکار صید و صیاد جاری، که به روی تو نمی آوردم امواج، صخره ها را نمی شناسند و آب کسی را به خویش نمی خواند. و نبودی که بشنوی؛ هر آن چه به گوش می رسید از دور با من آمده بود. شورابه می نمود و اندکی موج. عجیب آن که بیست و چند ساله بودم و نبودی که ببینی؛ کسی نبود شمارش کند در این سال ها بر من چه رفته است و این همه کر و کور در من چه می کنند، محل خواب شان کجاست، و از چه سردشان می شود.

فردای آن شب، بیست و چند ماهی گیر به خانه بازنگشتند. قایق هاشان نیست شد و بوی تن شان در آغوش هم سرهاشان گم. بیست و چند مرد با صدای هی هی در گلو، زیر تورهای خودشان بر کرجی خیال شان فراموش شده بودند و این یعنی کودکان بوی ماهی را، بوی تن پدر را به دریا ریخته بودند و بی آن روانه ی کوچه و خیابان؛ و یکی پدر من شد با توری که مادرم براش بافته بود و دیگری خودم که باید می شدم و نشدم.

پیچیده نیست، همه چیز مهیا بود، ما تنها سوار شدیم. باد، کجا می رویم را می دانست، کدام سمت را تو با خودت آورده ای. با صورت سوخته، تورهامان بر تن دریاپوشانده می شد و روی آب بودن، بوی عرقی که به خانه و آن جایی که قرار نیست پیاده شویم و می شویم؛ قسمت مشترک ما بیست و چند نفر! گفتم پیچیده نیست، نمی شد که باشی و من اصرارم به شدن بود. گاه خیلی سخت به یاد می آورم صدای تو شبیه هی می شد یا اسب درون من به این صدا خو کرده بود. تا می شنید، چنان که تو بودی/ هستی آسان، آسـان، آســـان می رفت.

زیر آب، روزهاشان را مرور می کردند. خواب شان که می برد، رویای دریا می دیدند و قایقی که دارد تکان های آخر را می زند. امیدشان بود فردا با ساز و دهل به رقص درآیند؛ براشان کل بکشند، اما دریغ آبی از آب تکان نخورد. بیست و چند مرد روی دوش من آمدند و خودم با پای تو.

نام اَش را گذاشته بودم مرگ و دیگر نبود.

عزیمت که آغاز شد، کلمه ها فروریخت و بعضی هنوز به اصراری که در مرگ، خیره. نسبت شان به سنگی می رسید که روزی بر سینه ای خوابیده بود. نه مادری به چشم دیده بودند، نه خورشید را می شناختند. پنداری از نور گاه در ضمیرشان گم می شد و خویشتن خویش را به باد می دادند. من کنارشان دیده نمی شدم و ماهی ها در زخم هام تخمی ریخته بودند که دهان اَم بوی عسل گرفته بود. هوای سردی از من می گذشت؛ خاطراتی که نداشتم، بوی دریا و حضور کسی.

این که خورشید را نمی شناسند، یعنی درون شان میلی به روز نیست، بهار نمی آید، درخت نمی روید، همه خاک ست و صحرا. تابستان پشت تابستان می نشیند و آدم به آدم نمی رسد. شب ست مدام؛ اصلن دریایی نبوده انگار، قایقی زیر آب نمی رفته شاید به خاطر رویایی و زندگی درست همان طورست که باید و اصلن تو را ندیده ام، چنان از یادت برده ام که ناخواسته کم شدی، دیده نمی شدی. بر شن های روان از سالی به سالی می رفتی بی آن که بدانی. و من چشم بستم و آن روزها فراموش اَم شد.

خواب می دیدم یا در خواب دیده بودم نمی دانم؛ دست در خاک می شستند، در ایشان دهانی نبود، میلی به حرفی/ حرف (شاید). چیزی پایین نمی رفت که بالا بیاید. طوفان شن بود و پلک های بسته. خودم تفسیر خواب هام شدم و به چیزی نزدیک، که من نبودم! شبیه فاصله، سفر را مرور می کردم و در تو سرایت. طوری مشکوک به اطراف دست کشیدم. با صورت بسته، مشغول بوی ماده ای شدم که از دریا آمده بود، دنبال جایی برای تخم های سفید و نری که بارور کند. دریغ خواب بودم بی آن که بدانم به خویش باز می گشت و دهان اَش برای هوا می جنبید، در هوا می جنبید. آب وارونه می رفت و می خواست بمیرد.

رود عسل بود و اندکی زخم. 

 

   + Montra T ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از اول خط

من از اقلیم دیگری می آیم- از دیار ماه زدگان و خورشیدگرفتان. از سرزمین مردمان بی دهانی که نوش خار، ملکه ی ذهن شان است و نکیر خواب های دورشان. که دست شان به دهان نمی رسد و مدام در کار فراموشی دیگران هستند. مردمانی که خواب را به نام کوچک فرا نمی خوانند و رویاشان به سینه های تازه بالغ دختران بی نام می رسد و گرمای مطبوع هم آغوشی در بستری خیس و ناآشنا. من در این میان به دنیا نیامده بودم و دو سال تمام با خودم حرف می زدم بی آن که بدانم کلام کدام است و از کجا سرازیر می شود. کلمات را به یاد می آورم که فراموش می کردم. نخستین چیزی که بر زبانم جاری شد، نام پدری بود که بود و اسم مادری که سال ها بعد پدرم هم شد- با سیمایی زنانه و انگشت هایی کشیده. در آن روزهای بی معنی از همیشه تا آن روزهای با تو نبودن، از تو دور بودن تا همین حالای با تو بودن، هفته هفت روز تمام بود و روز بیست و چهار ساعت کامل. و کار من گم شدن در رویایی بی ربط با زندگی بود و غرقه گشتن در بوی بوته های چای و لیموهای رسیده، خرمای سیاه. تصویر نخست همیشه با کمی ترس فرو می ریزد و با اندکی امید از کف می رود. به هر حال همیشه آن طور که باید باقی نمی ماند، اگرچه نباید بماند و نمانده است. تصویرهای بعدی از نخستین شان ریشه می گیرند و در جای خودشان به خواب می روند...

این نوشته می تواند طولانی باشد، تا فردا(ها)ی روز نخست ادامه داشته باشد، اما- همین جا- تمام می شود تا به زندگی نزدیک تر!

 

   + Montra T ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یکی این جا...

بعد از بودای صدای تو بیدار می شوم که بس کن، ناخن هایت را بگیر، موهایت را شانه کن، ریش ات را بزن. دوباره میهمانی ناخوانده داریم و قرارست کسی بمیرد. پشت خواب های تو لباس اش را بگذارد و به جای دیگری که کوچ... و من بی خیال همه چیز سرم را زیر برف می کنم، فرض که چیزی پیش نیامده و ما در مسیری طولانی از مرگ پیشی گرفته ایم. و راه خودمان را می رویم. به او تنه می زنیم و فراموش اش می کنیم.

پیش از بلوغ تو مرده بودم و به جای خواب در خطوط صورت ام، خاک جاری بود. کلماتی گم در بستر کم اعتبار خویش، بی درنگی که در میانه نبود، بود. میلی به رسوب و انکار استخوان های فرسوده، انگار نزدیک تر از خودم به خواب هایم که نبود، بود. زمانی سه هزار سال پیش، وقتی کلمات را طور دیگری می خواندم و به زبان دیگری می خواستم ات. که انسان یخ نشینی بودم، اسکیمویی با میراث اجدادی اش زیر یخ های قطب شناور- که نمی میرد، می نشیند و از چاله ی کوچکی چیزهای برزگی شکار می کند. غوطه می خورد به رویایی که شش ماه تمام به درازا و انتها که نه فردا روزی که بیدار شود، شوم چه کوران بی وقتی مرا، او را به کام نقاط کور می کشد. چه تفاهمی که نیست و هر کس به خواب خویش می رود که برود.

بی حرف خواب، کلمات تیره و تارم را در برف های نارفیق رها می کنم، به اتاق یخی باز می خزم و کنار آتش پوست های هزار ساله را که تماشا. می شوم خواهر خودم، مادر تو، پدر بی منت حیوان های عجیبی که در من به دنیا می آیند، در آب که می میرند. شناور یخ های باستانی می شود و به نامقصدی راهی. نام اجدادم را به سلامت جاری می کنم. کوه ها به کناری می روند، ماهی ها با باله های بزرگ و چشمان بسیار سیاه، هر کجا که بتوانند. اندام بی شکل شان، فلس های سپید و دهان باز بی دندان شان، بلد راه ام می شود- آشنای دور نه چندان مطمئن!

از تنگه ها که می گذرم، بگذرم، کوه های برف سرازیر دست هایم می شود- جاری عبورم. چیزی بین قرن های پیش و آن جا که مانده ام. عمق سرخس های باستانی، پیش از آن که بمیرم و شده باشم انتظار، آیینه ی دق. دستی روی توده های خواب جا مانده است. از من و ریشه های سرخس قطبی که در نگاه تو باز و بسته می شود، راهی نیست. تا گرگ های سفید و حفره های عجیب، نفس های بلور. آن جا که خطوط چهره ام به جنون می رسد و در تو آغاز می شود، خاطره می شود. بگو کجا نشسته ام- هزار توی خواب یا میان برفی در نگاه تو، که مدام غوطه می خورم و دالان های موازی را سرازیر می شوم. بین تو و من، تنها چند نهنگ بزرگ خوابیده است. گرگ های بی سر و زوزه کشان در آستانه ی تنگه و قبرهای سرگشوده، کف بین دست های یخی می شوم- مرید اجسام شناور. اصلن بگذار طور دیگری بگویم- به زبان مادری ام که در قطب! من خراب نگاه تو، زنده به گورم و رویایم در دهان ماهی ها دنباله دارد- بین سرخس های باستانی که در چشم های من. خیلی ساده است: دوست ات می دارم و جز این چاره ای نیست!

   + Montra T ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

داد و بیداد

دیری ست چشم هایی که باید ببینند و گوش هایی که باید بشنوند و زبان هایی که باید بگویند به وظیفه ی خود عمل نمی کنند. نقد هم چون هیولایی معاند شناسانده شده و منتقد بیگانه ای مفرض معرفی می شود و انتقادهای اصیل در هیاهوی جامعه هر روز بیش از پیش گم می شود. این جاست که هنر/ادبیات که به واسطه ی مخاطب قرار دادن همه ی انسان ها بیش از هر موضوع دیگری به طور بلقوه قابلیت نقد شدن را دارد- دست کم- اگر به حال خود رها نشود با آفرین گویی ها یا عنادورزی های مرضی- اگرچه نه در همه بل در بیش تر موارد- هم راه است. خالص کردن نقد از ریاکاری ها و تنگ نظری های این چنینی و رعایت اصول آکادمیک آن اصلی ترین نیار و- البته- وظیفه ی- جامعه ی امروز ایران است. نقد- در معنای واقعی خود- چون آب زلالی ست که غبار و تیرگی را از موضوع مورد نقد کنار زده اثر را به صورت عریان- با تمام ویژگی های حقیقی اَش- ارائه می دهد. نقدی که به جای صدور بیانیه و اعلام موضع و نتیجه ی قطعی و شخصی شعور مخاطب را محترم شمرده نتیجه گیری نهایی را به او واگذار می کند...

پ. ن.: این که عامل اصلی ثبت شدن این پست بدون ویرایش و دست و پا شکسته کی یا چی هست به اندازه ی نیاز مبرم من برای نوشتن آن در این لحظه اهمیت ندارد! الآن حس می کنم کمی- فقط کمی- سبک شدم.

   + Montra T ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک روز

یک مشت خرت و پرت می خواستم برای درس و مشق اَم. دو هفته ای می شد. هر
بار به بهانه ای خرید را پشت گوش می انداختم تا آن روز صبح... مسعود تازه
رفته بود و پسرک هنوز خواب بود. دوش گرفتم، سر و سامانی به محتوای لپ تاپ
اَم دادم، و دستی به کمد لباس ها کشیدم. آنجلا که ساعت نه آمد، پشت میزم
بودم؛ و تا کمر توی لپ تاپ. چیزی به ده نمانده بود که پسرک بیدار شد. دست
و روش را شستیم، مراسم قربان صدقه ی صبح گاهی را تمام و کمال به
جا آوردیم و با شوق و ذوق صبحانه اَش را دادیم. وان کوچک اَش را از آب
ولرم پر کردیم و گذاشیم وسط هال که تا می خواهد آب بازی کند. تازگی ها
آواز می خواند- خوش حال که باشد بیش تر و بلندتر انگار. صداش یک راست از
گوش هام به نقطه ای در مرکز وجود اَم منتقل می شود. بعد آن قدر آن جا وول
می خورد تا بلند شوم و مراسم قربان صدقه را برای بار چندم و چندم با تمام
ریزه کاری هاش به جا آورم و بوسه بو سه بوسه باران اَش کنم. آن روز هم همان طور...  اِم پی تری پلیر را  آوردم توی هال و یک موزیک لایت گذاشتم. آنجلا خیلی دوست
دارد. جلوی آینه، موهای کمی بلند شده اَم را یک طرفی مرتب کردم و گیر
سر کوچک آم را کمی جا به جا، کیف و عینک آفتابی اَم را برداشتم،
اسکیت هام را پوشیدم. از همان جا برای آنجل و پسرک- هوایی- بوسه
فرستادم و به سمت حیاط رفتم. بعد از احوال پرسی معمول با گل و گیاه ها
هوای تازه با ولع به درون اَم کشیدم و در را باز کردم. خیابان خودمان
را تا ته رفتم بعد پیچیدم به سمت راست. تا فروش گاه چیزی نمانده بود. نم
نمک می رفتم و خیره آدم ها، مغازه ها و ماشین ها را نگاه می کردم. بعد از
آن ماجرای هول ناک چند ماه پیش بار دومی بود که بی هیچ عجله و نگرانی
ایی خیابان را آن طور سبک بال و خوش حال گز می کردم. پسرک ده یازده ساله
ی با نمکی قدم هاش را با من تنظیم کرده، خندان پا به پای من می آمد. آن
قدر غرق شور کودکانه اَش بودم که وقتی با دست چپ اشاره داد و گفت: "It`s ringing."" فکر نمی کردم با من باشد. باورم نمی شد کم تر از صد قدم با
مسعود فاصله داشته باشم.  می خواست بداند دقیقن چه چیزهایی احتیاج دارم!
خندیدم به او، به خودم، به پسرک هم راه. با اشاره از پسرک خداحافظی کردم و گوشی به دست وارد فروش گاه شدم. چشم گرداندم- گوشه ی دنجی
مردی درست روبه روی قفسه ی گیره ها پشت به در ایستاده بود و با تلفن حرف می
زد. خودش بود- همان حس مرموز پیش رونده و فراگیر که نفس هام را کند می
کرد و دل اَم را آشوب- درست مثل آن وقت ها که تصادفی توی شهر کتاب، تئاتر
شهر، کتاب خانه ی صبا و یا... به هم می رسیدیم. گویا هیجان آن قدر چشم
هام را روشن و براق کرده بود که یکی از فروشنده ها با لب خند خط نگاه اَم را
دنبال کرد و به مسعود  رسید. همان بود،  و چه قدر آشنا، مثل همان موقع ها-
اما این بار هم راه با آغوش- آغوشی که توی تهران قورت اَش می دادیم یا تف
اَش می کردیم تا ارشادی ها قورت مان ندهند و جامعه تف مان نکند. موقع
برگشتن بی توجه به ماشین بی چاره ای که جایی آن نزدیکی ها پارک شده، آمدن مسعود را انتظار می کشید، دست در دست هم- آرام- آن فوت و آن چرخ تا
خانه آمدیم. موهای پسرک هنوز خیس بود و آنجل با مهربانی براش شعر می
خواند. زندگی- گاهی- زیادی زیباست و دوست داشتنی تر.

   + Montra T ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صبح بیست و سه ژوئن دو هزار و یازده- تورنتو

حکم سپیدی برف های تموز* را دارد،

یا کبودی ابرهای باردار را،

نگاه شلاقی انسانی که

گوش هایش

از شنیدن اخبار اعتصاب دود می کند؛

و چشم هایش

آبستن سیلاب های در راه است.

با اولین تلنگر

اوین غرق خواهد شد.

 

*خدای فنیقی ها- Thamuz

   + Montra T ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چون زیستن...

دروازه ی بلورین خفتن را بگشای! گل آویز زمان با مکان، اکنون با گذشته، زمین با آسمان، سایه با تصویر، این سو با فراسو، خاور با باختر... به سوی کاخ های فیروزه، و بازارهای دارچین، و ناوهای دریازنان، و قطارهای بردگان، و شبکه ی آبنوس حرم- گاه درویشی، گاه شه سواری زیناوند، گاه گل خن بانی بر خاکستر، گاه عارفی بر دار، و گاه ره روی گم راه... در آینه های سپنجی نسبیت، در کتاب بی عاطفه ی عبور.

با مشت درشت انسانی، گریبان لعبت ساز را می گیرم: مرا به سوی صندوق های نیستی سرازیر می کن! با خود و عناد خود برای کاری بزرگ، به سرای وجود آمده ام تا مانند گل تاج خروس با صد زبان به در خشم. در سرشت خود، چون درختی فراببالم و بر بالاترین شاخه ام، زیباترین پرنده نغمه سر می دهد.

با کوله بار تیشه و ماله به سراغ استادکاران رفتن، از خود به در آمدن، در هوس های عبث نپوسیدن، خود را برگی از بیشه ای شمردن، با بارش برکت خیز فرو باریدن، با درخش نگاه جهان را افروختن. در پهنه ی تاب ناک بیداری با هزاران ستاره تافتن و انگشتان شعله ور را شمع آسا به سوی جهانیان برداشتن؟

زمانی من جادوگر گم راه ساز به میان خیلی بی خیال افتادم و بر آن ها تنبور افسانه های محال نواختم. گفتم که شهر آرزو در پس این پیچ ست و من شیادی صیاد نبودم- وای شگفتا، شهر آرزو در پس پیچ بود!

ای واژه های فسون ساز! در کهربای شما، روان ام پخش شد. در شما نیز، ای سوسمار گنگ در جاده ی دراز زمان.

غریبم در این سامان اکنون- بین دیوارهای گذشته ها و آینده ها: گامی کوتاه، جلبکی نااستوار و در افراز نام ام، ای باستان شناس، نقشی ست از اسرار. آن را دریاب تا در پیکر تو، خاکسترم زنده شود بر سرشک نیای خود با نوش خندی سخن گو! چنان که من نیز، با حافظ زیسته ام. جان ها را- این جا- به رشته کشیده اند. دل ها برق گیر دل هاست و کبوتر قاصد شعر- این جاسوس روان ها- بر شما ای جهان های شاد با جبر و خرد، جایی در سایه ی درخت سدر و به دور از رنج پیشینیان.

این غریبه ی ژولیده را می شناسید.

   + Montra T ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تشکری عمیق و مختصر

این روزها به دلایلی- که اصلن جای نگرانی ندارند- نمی توانم مطلب جدیدی برای این جا بنویسم؛ و به کامنت های محبت آمیزتان جدا جدا جواب دهم. کمی به خودم فرصت دادم، اما...

فقط می خواهم از تمام دوست های دیده و نادیده ی عزیزم که در روزهای سخت گذشته، به شکل های مختلف در کنار خانواده ام- به ویژه هم سرم- بودند و تنهاشان نگذاشتند، تشکر کنم. این هم راهی های صادقانه، آن قدر برای من- جامع ترش می شود: ما- باارزش است که نمی دانم چه بگویم و چه گونه. فقط می گویم: "با تمام وجود دوست تان دارم."

محبت ها و حمایت های آقای درویش زیاد مهربان (جدا از نوشته و آن بنفشه و سنجاقک زیبا، چیزی که مسعود نمی تواند از یاد برد، بخشی از یکی از میل های شماست: "همه ی انرژی و توان ام را برای توان مند ساختن تو در این شرایط برای ات می فرستم...") و تک تک اهالی دوست داشتنی آشنا و ناآشنای دل نوشته ها، دوست فرهیخته ی جدیدم خانم عیدی وند، خانم اشرافی و خانواده ی محترم شان، آقای کاشانی و همین طور آقای سیف الدینی عزیز، آقای نامور و آقای هاشمی، عمو محسن و تک تک دوست های خوبم: ندا، رضا، تارا و کیاوش، مه شید و محمد، امیر، امین، شقایق، ساحل، صادق، مقداد، کیوان و نوشین، نگین، سارا، هما، بهاره، زهره، آرمند، مه سا و علی، مینا، گیتا، شراگیم، آبتین، آرش، نقطه یا همان احسان عاشق ادبیات- که جدا از حضور (رضا دو روز این جا بودن ات را- آن هم در شرایطی که چیزی از ورود تو به یک قاره ی جدید نمی گذشت و به اندازه ی یک کشور با ما فاصله داشتی- هیچ وقت نمی توانیم جبران کنیم.) یا میل و تماس های مکررشان، در روزهای معلق میان بودن و نبودن آم به سرای مجازی آم چون قبل- و حتا بیش تر- سر زدند و گرد و غبارش را زدودند- تا همیشه یادم می ماند. وجود کامنت های خصوصی و غیرخصوصی سرشار از مهرتان، بی شک، مانع از آن خواهد شد که روزی از روی دل سردی، خسته گی، یک نواختی یا... بتوانم با بی رحمی گزینه ی حذف وب لاگ را بفشارم.

دوست تان دارم؛ دوست تان دارم؛ و دوست تان دارم.

پ. ن.: از همه ی دوست های فرهیخته ای که برای حفظ فضای صمیمی و دوستانه ی وب لاگ، از عنوان پیش از نام شان- استاد، دکتر، مهندس و...- فاکتور گرفتم، عذرخواهی می کنم.

   + Montra T ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زمان

... زمانِ گم شده، به معنایِ زمانِ گذشته نیست؛ بل زمانی ست که ما، تلف می کنیم...

با اندکی تغییر از: مارسل پروست و نشانه ها- ژیل دولوز- اله شکر اسدالاهی تجرق

   + Montra T ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خلقت

در روحِ واژه،

احساس می دمیم و تعقل؛

خلق می شود؛

و به ابتذالِ ثنویت،

هبوط می کند، در جهان-

جهانِ حرف،

آوا.

   + Montra T ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هشتمین روز از ماه سوم میلادی

قرن ها از به خاک و خون کشیدن جامعه ی بشری می گذرد. به نیمی از بشریت مدام با گلوله های سم آگین شلیک می شود؛ گیریم نه با تفنگ و دیگر سلاح های جنگی، که با زبان، با دست، با نگاه- زبانی که تلخ متهم می کند و سخت محدود؛ دست هایی که به نوشتن قانون های صرفن مردسان آلوده اند؛ و نگاهی که قبیحانه از تبعیض می درخشد- هر لحظه به گونه ای. مگر چه قدر فرق هست میان نادیده گرفته شدن، مردسان/ دیگربودگی تحمیلی، بدل شدن به یک ابزار و چه و چه و چه؟ همه شان قربانی دارند، قربانی می خواهند. دیوارهایی از مذهب، سیاست، فرهنگ، تعصب، روشن فکری، گروه و گروهک بازی و... ست که فوج فوج انسان ها را حبس کرده، بی رحمانه به بردگی می برند- باز هر یک به گونه ای. کسی حواس اَش به روزهای در گذار، نمی دانم، هست؟ یک انسان، یک زندگی: تناظر یک به یکی ست! این جا، کارزارگاه مرگ است. بوی گند مرگ انسانیت از گوشه و کنار به مشام می رسد؛ و شیره ی جان آدمیزاد را به فساد و تعفن می کشاند. انسان ست که انسان می خورد... نیمی از بشریت خسته است و زخمی؛ چشم هاش غرق خون و بدن هاش سیاه، کبود از سنگینی بار نابرابری. له شدن آسان نیست. کوفتگی درد دارد و قاعده ی بارها، بارها بزرگ تر از عرض شانه هاست. این جا، گازرگاه مرگ است؛ این جا، جهان ماست!

   + Montra T ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برادرم

شقیقه هاش رو به سپیدی ست. آرامش عجیبی در صداش موج می زند. نگاه خیره اَش وقتی حرف می زنیم، دست هاش که هراَزگاهی با مهربانی شانه هام را لمس می کنند، امنیت و اطمینان خاطری که حضورش به ارمغان می آورد، شوخ طبعی های گاه گاه و لب خندهای به عرض صورت اَش، همه و همه برای اَم تداعی کننده ی حالت های باباست. تمام دو روز این جا بودن اَش، بابا را با خود داشت...

   + Montra T ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خوانش 2

ادامه ی خوانش 1:

گادامر در زمینه ی زیبایی شناسی نوشت اگر ما رسالت هرمنوتیک را ایجاد پلی میان فاصله های شخصی و تاریخی بنیاد ذهنی بدانیم، آن گاه تجربه ی هنری یک سر خارج از این قلمرو خواهد بود، زیرا از میان تمامی چیزهایی که رویاروی ما در طبیعت و تاریخ قرار می گیرد، این اثر هنری ست که با ما به صحیح ترین شکل ممکن حرف خواهد زد. از این رو، اثر هنری کوششی ست برای از میان بردن فاصله، در حکم آگاهی در حال تکوینی از آن؛ و توانایی این را خواهد داشت که افق های تاریخی را در هم بشکند- یعنی تمام افق های تاریخی دریافت خود را به زمان حال منتقل کند؛ و بدین سان در خودآگاهی هر فرد حل شود. این به معنای زبانی شدن آن- نیز- هست.

تجربه ی اثر هنری، به منزله ی مشاهده کردن جهانی ست که از طریق آن پی ببریم هنر ادراک حسی محض نیست. افق های جهان و معرفت به نفس خود ما در مواجه با اثر هنری وسیع تر می شود. بدین ترتیب، اثر هنری جهانی جدا شده از جهان خود ما نیست؛ و همین که وحدت وجودی دیگر را به مثابه ی جهان برای کمال معرفت به نفس خودمان درک کردیم، به گونه ی کامل تری به زمان حال رسیده ایم؛ و هنگامی که اثر هنری بزرگی را می فهمیم، به آن چه تجربه کرده ایم، واقف می شویم. ناگفته نماند که ما نمی توانیم از عین استنطاق کنیم، بل که این اثر هنری ست که در برابر ما پرسش می گذارد- پرسشی که آن را به هستی می خواند.  تجربه ی اثر هنری، در وحدت و استمرار معرفت به نفس ما صورت می گیرد.

اثر هنری، جهانی را برپا می دارد. زیبایی آن حالتی ست که حقیقت نامستور رخ می گشاد. هایدگر هر هنری را ذاتن شاعرانه می انگارد- یعنی نحوه ای از انکشاف هستی هست ها و نحوه ای از عرضه ی حقیقت در رخ دادی تاریخی و انضمامی. اثر به قلمرو کل هست ها با آفرینش می آید. مثلن یک اثر معماری برپا شده، فضای گشوده ای در هستی می سازد و فضای زیستن خود را می آفریند. از نظر هایدگر، ساختن تدریجی زمین و نمایش جهان دو گرایش اساسی اثر هنری ست؛ و تآویل اثر هنری به معنای حرکت به درون فضای گشوده ای ست که اثر را به پا داشته است.

گادامر معتقد است تجربه ی اثر هنری از هر افق ذهنی و شخصی تآویل فراتر می رود- نه تنها از افق هنرمند، که از افق کسی که اثر را درک می کند. به همین دلیل، ممکن نیست عمل ذهنی معیار معنای اثر باشد. در حقیقت، سخن گفتن درباره ی اثر فی نفسه، بریده از واقعیت همواره تازه شونده ِ آن، چنان که در تجربه به ظهور می رسد، اتخاذ نظری بسیار انتزاعی به اثر است. نکته ی مهم نیت یا مقصود خالق اثر و یا خود اثر به مثابه ی شی فی نفسه در بیرون از تاریخ نیست، بل که مهم آن چیزی ست که به طور مکرر در مواجه های تاریخی به ظهور می آید. وقتی اثر هنری بزرگی را می بینیم به جهان آن وارد می شویم. هنرمند واقعیت را در تصویر و صورتی تسخیر کرده است؛ دگردیسی به صورتی که هنرمند به اجرا درآورده واقعن دگردیسی به حقیقت هستی ست؛ و مشروعیت هنر نه در بخشیدن لذت زیبایی شناختی که در آشکار نمودن هستی ست.

فهم هنر از طریق برش و تقسیم روش مندانه ی آن به منزله ی موضوع شناخت یا از طریق جدا کردن صورت از محتوا حاصل نمی شود، بل که نتیجه ی گشودگی در برابر هستی و استماع پرسش(های)ی ست که اثر پیش روی ما می گذارد. با این همه، ما این جهان تازه را از آن رو می فهمیم که برای کشف حقیقت از پیش ساختارهای معرفت به نفس مان (پیش فرض ها) کمک می گیریم. توان و قدرت هنرمند در این است که تجربه اَش از هستی را به صورتی خیالی تغییر می دهد. این تجربه، بنا بر این، در مقام صورت پایدار می شود، هرچند فاقد فعلیت یا انرژی هستی ست و صرفن دربرگیرنده ی ویژگی(هایی) از اثر- و نه هستی- است که تبدیل به حقیقتی پایدار شده. تغییری که با دگرگون شدن خیالی (ذهنی) در مواد و مصالح صورت می گیرد، استحاله ای صرف نبوده، یک دگرگونی حقیقی ست. در واقع، آن چه اکنون هست و در نمایش هنر ارائه می شود، حقیقتی ست که اکنون می تواند دوام بیاورد.

اتصال حقیقت یا هستی با صورت نمایش درآمده ی آن قدر کامل است که چیزی تازه هست می شود: بی واسطه گی تمامی واسطه ی شناخت به معنایی عمیق تر! تجربه ی نظاره ی اثر هنری، این شناخت را شناختی مشترک می سازد. علاوه بر آن، آن چه لازمه ی تجربه زیبایی شناختی اثر هنری ست، نه محتوا و صورت، که مراد و مقصود است- یعنی چیزی که در صورتی خیالی و صورت واسطه شده و جهانی ست با پویایی هایی خاص خود.

هنر، جای گاه می خواهد؛ و از خودش جای گاهی فراخ می آفریند. آثار هنری، واقعن به موزه ها تعلق ندارند تا در جای گاهی بی جای گاه، با هم جمع شوند. مسئله ی زیربنایی مفهوم تصور هنر به صورت چیزی متعلق به ادراک است. نخستین کاری که باید انجام داد، یافتن راهی ست که منجر به عقب نشینی افقی می شود که هنر و تاریخ را باهم در بر گیرید. چگونه گی هستی اثر هنری، نوعی بازی ست که به انسان شناسنده لذت می بخشد- انسانی که این جهان را درک می کند تا در بیرون و برای هستی دنیوی اَش از ادراکی زیباشناختی لذت ببرد.

حال نقش ما در این میان چیست؟ در برخورد با اثر هنری تماشاگریم یا شرکت کننده!؟ وقتی پذیرفتیم و دیدیم اثر هنری نمایشی ست که در ظرف صورت خیالی ریخته شده و حقیقت هستی را به صورت واقعه نمایش می دهد، و در متنی این چنین که با معانی نهفته اَش با ما سخن می گوید، دیگر از صورت آن پرسش نمی کنیم.این گونه است که روح هنر شعرگونه ما را در اسارت خود می گیرد و پُرتوان مان می کند. با این تفاسیر، اثر هنری چیزی ایستا شمرده نمی شود؛ پویاست و بسط و گسترش اثر موقف زیباشناختی فاعل مدار را تعالی داده و ساختاری فرض می شود که نابسندگی شاکله ی فاعل- موضوع را به استناد به فهم بازی نشان می دهد.

بنابراین، تجربه ی اثر هنری را صرفن شئی ادراک شده نمی بینیم که در برابر شناسنده ی قائم به خود قرار می گیرد. اثر هنری وجودی اصیل است که تجربه ی شدنِ تجربه کننده را دگرگون ساخته، در واقع اثر می گذارد. موضوع تجربه ی هنر، شئی پایدار در زمان و ذهنیت کسی نیست که اثر را تجربه می کند، بل که خود اثر است. و تنها آن جا که اثر با دیگران ارتباط می یابد، تبدیل به واقعیت می شود- مثلن آفرینش ادبی به کمال نمی رسد، مگر در خواندن. خواننده خود بنا بر افق دانسته ها و انتظارهای ذهنی خود با اثر رو به رو می شود- افقی که کشف و حتا حدس زدن حدود آن برای مؤلف ممکن نیست، زیرا فراتر از زمان می رود. زیبایی شناسی دریافت نمی تواند از نسبت خواننده با نیت مؤلف آغز کند بل که یگانه آغازگاه آن نسبت خواننده با متن است. در رویارویی اثر با مخاطب باید عنصری مشترک وجود داشته باشد که ارتباط را ممکن می سازد- این عنصر زبان است. به اعتقاد گادامر برای خوانش متن، کارکرد ارجاعی زبان نه برای انتقال معنی که برای رویکردی پژوهش گرانه با هدف جای گیری در افقی در افقی که به آزمون درآید، دگرگون شود و سرانجام شکل گیرد، به کارمان می آید و بازی تآویل در گذر از حقیقت به هنر و هنر به حقیقت ادامه می یابد.

خوانش و بازخوانش متن، در این میان، پدیده هایی پایان ناپذیرند؛ و ما فقی افق معنایی متنی را از دورانی به دوران خوانش متن منتقل و به اصطلاح متن را امروزی می کنیم. در واقع، تعامل و گپ و گفتی به وجود می آید که کامل نشده، به پایان نمی رسد، چرا که که فهم کنشی ست پویا. خوانش هر باره ی متن، زاینده ی معنایی تازه است و رویارویی هر باره با اثر هنری، شکل دهنده ی ادراک حسی جدید. در نتیجه، محدودیت کار مخاطب را افق معنایی اثر/ متن تعیین می کند.

   + Montra T ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

!!!

برای کودکی های ن. ح.- یک دوست خوب!

من ایستاده ام،

خموده،

پشت به تعقل،

خیره به روزمرگی،

و غرق در کلاف سردرگم هزارگره-

گره های مانده از کودکی،

از روزهای تحقیر،

از دوست نداشته شدن ها،

طرد شدن ها.

تو ایستاده ای- نیز-

در مادری متزلزل و حل نشده اَت،

هنوز مصر و پابرجا.

هر وقت که فریاداَم باید

تو در توهم لغزان نقش اَت خواب بودی-

خواب ماندی؛

و نفس تنگی های مرا با کابوس های شبانه اَت اشتباه گرفتی.

تو ندیدی؛

تو نبودی.

من تنها بودم،

با خودم،

با زندگی،

با آدم ها؛

من تنها هستم،

با تو،

با آدم ها.

 

   + Montra T ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اشتباهی

"با پاهام پرواز می کنم؛

با دست هام می خوابم؛

با گوش هام می خورم؛

 و با چشم هام راه می روم."

یک انسان اشتباهی که

با پاهاش می دوید،

با دست هاش می فهمید،

با گوش هاش می شنید،

و با چشم هاش می ستود،

دیروز، این ها را گفت؛

و رفت خیاطی

برای پرو زندگی ایی که به تن اَش اندازه کرده بودند،

اما گشاد شده بود!

   + Montra T ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خوانش 1

حقیقت هستی چیست؟ چرا هستندگان هستند به جای این که نباشند؟ هست بودن هستندگان به چه معناست؟ مسلم است که پژوهش علمی برای پاسخ به سئوال هایی از این گونه، راه گشا نیست چرا که ماهیت کمیت پذیری ندارند. پس به رویکرد- نگریستنی که سرانجام به اندیشیدن به هستی منجر می شود- نیاز داریم تا هستی را بشناسیم، تمایز بین هستی و هستنده را درک کنیم و با به پرسش کشانیدن هستی خود ما، تا آن جا که در ارتباط خود با هستی پرسش پذیر شود و در نتیجه به روی هستی گشوده گشته، امکان فهم هستی را پیدا کنیم.

هایدگر بر آن باور بود که خود هستی معناست و هستی همواره موضوع اندیشه را تآمین خواهد کرد، چرا که به گونه ای بنیادین، این حقیقت که هستی اندیشه را به گوهر خود می کشاند، نشان خود هستی ست زیرا هستی یگانه امری ست که از خودش و برای خودش اندیشیده می شود و هم چون فعلیت مطرح نیست و حتا نسبت به انسان با هستی ساخته ی خود هستی ست همان طور که از یاد بردن هستی نیز ساخته ی خود آن.

در زیست جهانی که در آن زندگی می کنیم، انسان یگانه هستنده ای ست که از هستی می پرسد و متوجه ی هستی هستندگان ست. هایدگر لفظ دازاین- هستن در آن جا- را برای انسان قرار داده و آن جا پیش از آن که به معنای مکان خاصی باشد، تآکیدی ست بر امکان یا آن جا که هستی اقامت می کند.

وجود دازاین، وجود امکان های اوست. در حقیقت، دازاین گشایشی به آینده ی خویش است. چرا که بودن خویش را طرح می اندازد و دازاین به خاطر خواستن اَش، زندگی را گزینش می کند، محدودیت ها و نوع خود را با گزینش های هر روزه اَش، تحقق بخشیده، همواره خودش را می یابد و متوجه ی این من بودگی اَش می شود؛ در واقع او پیش از هر چیز، هستن ممکن است و همین انتخاب برای او فراتر از فعلیت بوده، زمینه ی فهم های دیگر تعین هایش را فراهم می آورد.

جهان مکان هستی دازاین است. انسان، نخست جهان و هستی او، امکان های اوست و جهان هستن او! وجود او، نوع فهم او از این در جهان هستن است و وجود همان ست که رابطه ی میان هستی دازاین و جهان را روشن می کند. دازاین به دلیل گشودگی به روی جهان، آشکارگی حقیقت هستی دانسته می شود. هستی یا به تعبیر دیگر، آشکارگی هستی به انسان نیاز دارد و برعکس انیان تا آن جا که در آشکارگی هستی قرار دارد، انسان است. آن قدر دازاین و جهان به هم وابسته اند و به علت وابسته بودن هستی جهان و هستی دازاین، نمی توان آن ها را جدا از هم معنا کرد- حتا مفهوم مکمل هم برای شان نارسا به نظر می رسد.

با تآکید بر این باور هایدگر که هستی عنوان موضوع فهم دازاین است، فهم را تعریف می کنیم. فهم، تصویر یا بازنمود واقعیت در ذهن دازاین نیست، همین طور تجربه ای درونی در ذهن سوژه، بل که رویکرد یا گشایشی به هستی ست؛ نوعی رسیدن به فضای گشوده است، موقعیت طرح اندازی، امکان اگزیستانسیال وجودی خود دازاین و منش هستی شناسانه ی وجود آن است که ریشه در اقامت گزیدن و بودن داشته، نمایان گر حرکت دازاین، توانایی اَش به پیش رفتن و در جای دیگر بودن است؛ پس فهم، راه هستن است.

دازاین به واسطه ی این گونه توان مندی هایش، هستنده ایی تاریخی ست که خود را در فهمیدن باز می تابد و در فعالیت های اجتماعی اَش خود را تآویل می کند. تآویلی از خودش و برای خودش با تبدیل پیش فهم هایش به هر آن چه بخواهد. چیزی که در ذهن ما به عنوان درک نکته می گذرد و به صورت اثر هنری نمایان می شود، در حکم تآویلی ست از آن امر که به سودای کشف و بیان معنا یا واقعیت و منطق درونی آن امر بیان می شود. از سوی دیگر، ارائه ی تآویلی بی آن که آن امر به زمینه ی پیدایش آن، افق دانایی دوران، زمینه ی تاریخی و...وابسته باشد و به زمینه ی توانایی ایجاد نسبت هایی میان امر مورد تآویل با پیش دانسته های خود مرتبط باشد، غیرممکن است.

گفت و گوی میان اندیشه های مان، کشف این نکته است که ما هم واره در راهیم. پس پدیدارشناسی دازاین علم هرمنوتیک است به معنای اصیل کلمه که اشاره دارد به کار تآویل و هرگز پایان نپذیرفته، بسته نمی شود. به قول هایدگر، تحلیلی ست از امکانات اصیل موجود برای وجود و ماهیت هستی که علم هرمنوتیک را به صورت هستی شناسی فهم و تآویل درمی آورد. و با توجه به این رویکرد که با ابتناء بر آن انسان متعلق است به جهانی که در آن فهم رخ می دهد، آدمی به منزله ی هستی ایی انسانی امکان وجود می یابد.

بنابراین، علم هرمنوتیک در مقام نظریه ایی در باب فهم انکشاف هستی ست و از آن جا که وجود انسان خود جریانی از انکشاف هستی شناختی ست، هایدگر اجازه نمی دهد مسئله ی هرمنوتیکی را جدا از وجود انسان ببینیم. درواقع، نظریه ایی بنیادی درخصوص چه گونه گی به ظهور رسیدن فهم در وجود انسان و تحلیل او از این علم با هستی شناختی جوش می خورد و مبنای این علم نه در فاعلیت ذهن شناسنده بل که در واقع بودگی جهان و در تاریخ مندی فهم قرار دارد. در کتاب هستی و زمان آمده است که زمان، افق ممکن هرگونه فهم و تآویلی از هستی ست. فهم، شهودی هرمنوتیکی ست که کشف معانی پنهان پدیدارهاست نه شهودی که استوار بر اندیش مندی در مورد تجربه باشد. بنا بر این تعریف، هرمنوتیک برخلاف زمان افلاطون، تآویل تعریف نمی شود، چرا که تآویل خود زاینده ی امکان های ارجاعی ست برای گشایش امکان ها و معانی نهفته در پس فهم ما که به کارمان می آید و به قول گادامر ما متن ها را به افق امروزی خویش منتقل می کنیم و تآویل در این انتقال، معنا می یابد. این جاست که نقش تآویل در تفکر انسان آن قدر اصیل جلوه می کند که در حقیقت خود وجود داشتن را جریان دائم تآویل معنا می کنیم.

هنر، درک و دربرگیری حقیقتی ست که از اعماقی سربلند می کند که آگاهی هرگز قادر به روشن ساختن اَش نیست. به اعتقاد گادامر، ما همواره در هنر تجلی را بازمی یابیم و این تجلی هنر برای ما هر مورد تازه را آشنا می سازد و حضوری دیالکتیکی می یابد. این تآویل است که امکان تجربه ی اثر هنری را به ما می دهد و رابطه ی میان اثر و هنرمند برثرار می شود. وقتی که اثر هنری، عینیت یافتگی فاعلیت ذهن انسان انگاشته نشود و افشای هستی یا پنجره ای به ساحت قدسی انگاشته شود، آن گاه مواجهه ی آدمی با آن به صورت قبول هدیه ست و نه فعل فاعل شناسنده در درک ذهنیت نهفته در آن و تآویل اثر؛ بازگشتی به گذشته ی آن نیست، بل که واقعه ی جدیدی از افشاست...

بعدنوشت: تایپ کردن اَم خوب نیست. به زودی کامل اَش می کنم. اما تا آن موقع همین اَش این جا باشد!

بعدترنوشت: ادامه در خوانش 2

   + Montra T ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دایره وار

صبح ها در خیال خود با همه ی هستی سرسره بازی می کنم. از روی تمام فاصله های مکانی دنیا سر می خورم تا این جا- روی تخت- که فاصله ی من با تو، به اندازه ی حجم مستقل جسم هامان بزرگی دارد. حضور پسرک صبح ها در لا به لای سکوتی خواب آلود و سپید، بیش تر از هر وقت دیگری حرف ها دارد از تو... بودن را مدت هاست- درست از وقتی شدن هامان جان گرفته اند از هست گون لحظه های گذار از بودن- خوب نبوده ایم. بودن نبودن، شدن و باز شدنی از نو و دایره وار نبوده که شده است. تکرر متکثر استحاله ی هر لحظه و در لحظه... غرق در هست شدن های چندباره، صبح ها در خیال خود هست تر می شوم از هستی های جاری در شدن هامان. صبح ها زندگی اَم را آغازی ست از نو، از تو؛ آغازی ست از ماشدگی هامان.

   + Montra T ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

َA Priori Truth

 شب باز هم

بر سینه ام سنگینی می کند،

اما تو

در چنگ اَش اسیری.

من ستارگان را

به یاری فرا می خوانم،

اما

شب را

انگار

از ستارگان، باکی نیست.

نابودی اََش را

خورشیدی باید

درخشان

سوزان

...

 

   + Montra T ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

میرزا

سوسک در تب و تاب رنگ بنفشی که بخشی از سطح بی کران زیر پای اش را پوشانده، جلو می رود. حالا از نزدیک به قرمزی سطح خیره شده. شجاعت اش را که چند لحظه پیش از کوله اش بیرون آورده، با دست راست محکم می گیرد؛ و با احتیاط پای چپ اش در سطح آبی رنگ فرو می برد. برای شروع خوب است، انگار. راضی ست، اما همان طور مانده؛ نمی تواند جلوتر رود.

آها... این جاست که باید از حماقت اش کمک بگیرد. می بینی؟ بزرگ ترها یک چیزی می دانند که می گویند: "هر چیز به خار آید، روزی به کار آید." یاد صبح می افتد که قبل از بیرون آمدن، کمی از خرت و پرت های توی کوله اش را جا گذاشته تا دوباره کمرش درد نگیرد. حماقت اش را هم می خواسته درآورد، اما با این فکر که بدون حماقت کوله ی سبک اش با وزش باد این طرف و آن طرف می رود و از راه راست منحرف اش می کند، تغییر عقیده داده. هوووم، خوب است که منصرف شده. پس حکمت اصلی اش این بوده، نه سخت شدن راه رفتن اش. ها... کمی این دست و آن دست می کند تا بلخره حماقت عظیم الجثه اش را بیرون آورد؛ و مثل پتو دور خودش بپیچد. چه خوب! به راحتی در سطح نارنجی زیر پای اش رها می شود. با رویای تفاوط اش سرگرم است. 

سوسک های دیگر گفت و گوکنان از راه می رسند: "تو چرا خشک ات زده!؟" سوسک متفاوط رنگ شده و زیبا، خودش را جمع و جور می کند: "خشک ام نزده. من یک منتغدم! دارم روزمرگی هایم را نغد می کنم." سوسک های دیگر با تعجب و یک صدا: "تا ببینیم." بعد می روند...

سوسک ها باز آمده اند. عجیب است! سوسک منتغد آن قدر سرگرم روزمرگی زدایی ست که حتا متوجه حضور آن ها هم نمی شود. با خود می گویند: "فکر خوبی ست ها... سوسک را در حد یک فرا سوسک بالا می برد، خیلی بالاتر حتا!" کمی بعد، سوسک پشت سوسک است که دارد منتغد و متفاوط که نه، بل منطغد و مطفاوط می شود!

پسرک گوشی تلفن را می گذارد؛ و به اتاق اش برمی گردد. قوطی رنگ زرد کج شده گوشه ی میز تحریر اش و تا چشم کار می کند سوسک است که... قلمو را به رنگ باقی مانده در قوطی آغشته می کند تا بقیه ی دایره های روی بادبادک اش زرد شوند- همان طور که می خواسته. تا برگشتن مادر چیزی نمانده. باید هر چه زودتر از شر لکه ی زرد رنگ روی میز و شصت و شش سوسک نیمه جان قهوه ای متمایل به زرد و یک سوسک کاملن زرد بی جان، خلاص شود. در فکر خودکشی دسته جمعی سوسک ها، با عجله به سمت آشپزخانه می دود. در جست و جوی پارچه ای برای تمیز کردن میز اش، کابینت ها را یکی پس از دیگری باز و بسته می کند. توهم صدای چرخاندن کلید در قفل در ورودی آپارتمان، نمی گذارد دلیل خودکشی دسته جمعی سوسک ها را بفهمد. از مرگ سوسک متفاوط و منتغد دقایقی می گذرد.

   + Montra T ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

در ستایش رفاه

به او کلیه ی رضایت مندی های اقتصادی را اعطا کنید، به گونه ای که دیگر هیچ کاری جز خوابیدن، خوردن کلوچه و گذرانیدن عمر نداشته باشد. او را از تمام خوبی های روی زمین سرشار کنید؛ و او را تا فرق سر اَش در خوشی غوطه ور سازید؛ حباب های کوچکِ در سطح این خوش بختی، مانند سطح آب، خواهد ترکید.

داستایوفسکی، یادداشت های زیرزمینی

   + Montra T ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یادآوری

دوم، چهارم، چهارم، ششم، هشتم، نهم، یازدهم، چهاردهم، نوزدهم، بیست و سوم، بیست و هفتم، بیست و نهم.

بابا، مسعود، بابای اروند، ساحل، هیـــــــرادم، ماهور، سارا، بابا، عمه جون، مقداد، شراگ، مریم.

پ. ن.: کیکی برای یازده بهمنی!

   + Montra T ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من ناتمام اَم را دوست می دارم؛ به بیش تر رویاهای کودکی اَش٬ وفادار بوده است!

دی:

   + Montra T ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یک چیزهایی همیشه می مانند...

یک دوره ای هست در گذشته ی من و برادرم که پدر و مادر به اقتضای شرایط کاری شان، مدام در سفر بودند. یک "نسرین جون" داشتیم که این طور وقت ها پیش مان می آمد؛ و مراقب مان بود- خانم جوان دوست داشتنی، اما به شدت منضبط و سخت گیری که در حفظ و اجرای امور مربوط به ما، دست پدر و مادر را از پشت بسته بود.

تمام سرگرمی بدون درد سر آن روزهای ما، بعد از آن همه کلاس های جور به جور فوق برنامه، رفتن به اتاق پدر و بازی کردن با نمونه سنگ ها، کانی ها و زیر و رو کردن عکس ها و پوسترهایی بود درباره ی فسیل، ابر و هر چه در زمین ست و به آن مربوط. گاه خودمان دوتایی، گاه به اتفاق پسر هم سایه که از من بزرگ تر و از برادرم کوچک تر بود.  

یک وقت هایی میان آن همه مشغله ی کاری، پدر یک چیزهایی راجع به آن ها به ما یاد می داد؛ و ما تا دفعه ی بعد که او را می دیدیم، فرصت داشتیم برای آزمایش و تمرین چیزهایی که گفته بود. یاد گرفته بودیم رنگ و جنس سنگ ها، بسته به نوع اجزایِ شان، با هم فرق دارند. می دانستیم کوارتز شیری، بنفش یا زرد است؛ گرافیت سیاه ست؛ و آن رگه های سبز رنگ هم نشانه ی مالاکیت؛ و... دو تا نمونه ی مثل هم و بدون اسم برمی داشتیم و دعوا که نه، اما بحث و جدل بر سر آن که کدام هماتیت ست و کدام مانیتیت. ابزار کنج کاوی و اثبات حدس های مان- که گاه تا پای جان برای دفاع از آن ها می ایستادیم- یک نلبعکی قدیمی بود که نمونه ها را پشت آن- همان جا که بدون لعاب ست- می کشیدیم و برای هزارمین بار نتیجه ی کشف مان را با هیجان فریاد می زدیم که آها، دیدی گفتم!؟ این که نلبعلکی را سیاه کرده مانیتیت ست و آن یکی هماتیت- از رنگ قهوه ای خاکه اش معلوم ست و... این که فلان چیز پیریت ست و طلا نیست، چون خطی که روی بخش لعاب نخورده ی پشت نلبعکی به جا می گذارد، سیاه ست، نه طلایی- حواست نیست ها...

تمام افتخار برادرم این بود که می توانست نه تنها نام سنگ ها و کانی ها، بل که نام ابرها را- که به حق گفتن شان برای من چیزی بود در حد رفتن به کره ی ماه و برگشتن از آن- تند تند و بدون تپق به زبان آوَرَد؛ مغرورانه در حق مان- خصوصن در حق من- معلمی کند؛ و در انشاهایش، شانه کردن موهای من و تدریس را، از وظایفی بداند که خرسندانه در خانه به عهده گرفته و به خاطر موفقیت روزافزون در آن ها، مدال ها گرفته است و می گیرد... "این که سفید رنگ ست و الیافی شکل، سیروس ست. آن که لایه  لایه ست یا سیرواستراتوس ست یا سیروکومولوس. آلترواستراتوس را ببینید، خاکستری کم رنگ ست و مثل نیبواستراتوس که ضخیم تر و پررنگ ترست مولد برف و ست و باران و چه و چه و چه. اِ، چرا شماره گذاری می کنی؟ این ها که خودشان اسم دارند، بابا! دوست داری ما هم به تو بگوییم شماره ی دو؟" یک جوری این ها را می گفت که هر طوری شده بود یادشان می گرفتم؛ و قبل از خواب گفتن شان را، تمرین می کردم. اغراق نیست اگر بگویم بخش عمده ی اعتماد به نفس برادرم- که سطح قابل ملاحظه ای هم دارد- در همین دوران شکل گرفت و تثبیت شد! کسی نمی داند، اما من و پسر هم سایه، در این مورد اتفاق نظر داشتیم و داریم. به هر حال با حضور "نسرین جون"، این به ترین راه سرگرم شدن مان بود که نه تنها باعث می شد بیش تر مورد توجه بزرگ ترها قرار بگیریم، بل که او را از جای گاه یک مراقب و مترصد شش دانگ و جدی پایین می آورد و در موضع ما قرار می داد.

آن روزها مثل باد گذشت، اما احساس اش رنگ نباخت و با ما ماند. "نسرین جون" دیگر نمی آمد؛ هم ما بزرگ شده بودیم و بدون حضور پدر و مادر می توانستیم به کارهایمان برسیم و مراقب خودمان باشیم، هم او ازدواج کرده بود و مادر شده بود. حالا ما بودیم که هر از گاهی سراغ اش را می گرفتیم؛ و به دیدن اش می رفتیم. بزرگ شدن مان را خوب می فهمید؛ و با لذت به زبان می آورد. مدام قربان صدقه می رفت؛ و از کودکی مان با بچه هایش حرف می زد. از حال و روزمان می پرسید؛ و رازدار رازهایمان بود. یک میم مالکیت آخر اسم های مان می چسباند؛ و یک طور قشنگی که مختص به خودش بود، صدای مان می زد.

مامان که آمد، خیلی چیزها برایم آورد- چیزهایی که موقع دل کندن از ایران، به ناچار، جا گذاشته بودم شان. یکی از آن خیلی چیزها، آلبوم عکس هایم بود. با بارت موافق ام که می گوید آن چه عکس به دفعات تکرارش می کند، فقط یک بار اتفاق افتاده. عکس ها به گونه ای مکانیکی خاطراتی را تکرار می کنند که به لحاظ وجودی تکرار شدنی نیستند. روزهایی را که در زندگی ما تثبیت شده اند و قابلیت به اصطلاح دگردیسی ندارند. حالا من عکس ها را یکی یکی به مسعود و حتا مامان نشان می دهم؛ و با لذتی وصف ناپذیر، وارد فرایند "ببین"، "نگاه کن" و "ایناهاش" می شوم. اشاره ای صریح و صادقانه به آن چه بوده؛ و دیگر نیست- این عبارت used to انگلیسی، خدای من، چه قدر کابردی و جامع است! خیلی وقت ها ما آدم ها، با به یادآوردن چیزهایی که تجربه کرده ایم، خوش حال می شویم؛ و بی اراده منحنی زیبایی روی صورت مان ترسیم می کنیم که به حرف نمی آید، در شعر و موسیقی نمی گنجند... که یعنی خیلی چیزها.

در این روزهایی که شمارش معکوس شروع شده است- مثل آن تابلوی اتمام پروژه ی برج میلاد- و صدایم بیش از هر وقت دیگری متآثر از ریب زدن جسته گریخته ی نفس هایمَ ست- ساحل و تارا می دانند چه می گویم- و دست ام به تلفن نمی رود، "نسرین جون" تنها کسی ست که بیش از بقیه با او در تماسم؛ و از همه چیز و همه جا، با او حرف می زنم... تنها کسی ست که هنوز هم...  

   + Montra T ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کِی شین!

از کلاس می آمدم؛ خسته بودم و حوصله ی رانندگی در راش اور را نداشتم، اما ماشین مامان را که نمی شد جا گذاشت. از بن بست پشت موسسه که بیرون آمدم کیوان را دیدم با همان کوله ی سرمه ای و خاکستری که شرط می بندم هنوز هم داردش. سیگار به دست در ایست گاه تاکسی. بوق و نیش ترمز... از آخرین باری که در مهمانی شبانه ی نوشین- دختر دایی اَم- دیده بودمش یک ماهی می گذشت. حرف و حرف و حرف از همه چیز، همه جا. از درس و مشق مان که گذشتیم، نوبت بدبختی هایمان شد که تا توانستیم بهشان خندیدیم. با کیوان می شود راحت به همه چیز خندید و دنیا را به هیچ گرفت. آن روزها مسعود این جا بود و من آن جا... غم فراق و دوری و این حرف ها... کمی بعد جایی ایستادم؛ رفت یک پاکت سیگار خفن دود برای خودش خرید و برای من بستنی، به یاد روزی که در کافه دود محل مان نشسته بودیم با پنج رفیق و یک رفیق که بعدن رفیق تر شد- شد کیوان. من بودم و صدرا؛ نوشین هنوز نرفته بود؛ علی- برادر تارا- هم بود و رضا- که اصولن پایه همه چیز هست، از خوردن تکه های پیتزایت گرفته تا حل کردن دویست تمرین مزخرف کلاس حل تمرین دوره ی کارشناسی- و ماه است، زیاد. یک طرف ما و یک طرف کیوان. آن ها سیگار و سیگار، من و علی بستنی و بستنی. دی ماه ٨٧ بود...

رسیده بودیم پل صدر؛ خنده هامان مثل حرف هامان ته کشیده بود؛ و باخ می نواخت. گلی زنگ زد که بروم خانه اش. همه بودند؛ همان اکیپ به شدت دیوانه ی خودمان که دو تا مثل هم نداشت، اما رفیق زیاد داشت- رفیق به آن معنا که کیاوش همیشه می گوید. هنوز کسی خارج نبود؛ در بند نبود؛ دور و غیرقابل دست رس نشده بود. گفتم نمی آیم درگیر پایان نامه اَم- آن وقت ها مهندسی می خواندم- مثل حالا، نه قبل تر! اصرار کرد؛ کیوان را بهانه کردم که باید برسانم اَش خواب گاه و تا برگردم دیر می شود. حوصله ی شلوغی و سر و صدا نداشتم. فهمید کیوان هست. می خواست او هم باشد. نوشین هم بود. کیوان راضی نبود؛ نگاه اَش داد می زد که نه می خواهد نوشین را ببیند، نه اعصاب در جمع بودن را دارد. آشفتگی را بهانه کردم و داشتم می گفتم که تا دوش بگیرم و... گلی قطع کرد. بی خیال، گوشی را انداختم توی کیف اَم. من، بستنی و کیوان، سیگار. ماشین، بوق- گاز- ترمز؛ فضا، باخ؛ آسمان، دود؛ خیابان، ماشین- آدم... موبایلم غرید؛ یعنی که پیامی دریافت کرده. انگار ته چاه باشد؛ غرشی آرام و خفه داشت. چشمم به جلو بود و دستم به فرمان. کمی خم شدم؛ با آن یکی دست اَم- تا آرنج- در کیف اَم فرو رفتم و خرت و پرت هایم را زیر و رو کردم. خبری از موبایل نبود! کیف اَم را سر و ته کردم روی پای کیوان که شاید مسعود باشد، شاید مامان. این دو را نمی شود پیچاند و بی جواب گذاشت؛ نگران می شوند و دل شان هزار راه می رود...

دنبال دکمه های گوشی ام می گشت. به شوخی گفت: "افتاده اند ته کیف اَت!" ماسماسک بی دکمه را به خودم داد. گلی بود. بلند خواندم: "بیا و بیارش، حتمن و حتمن." رفتیم، عنق و بی حوصله...

توی آشپزخانه نشسته بودیم. من، کیوان، عبدی و مه شید. بقیه آن طرف بودند. گلی می آمد و می رفت. حرفِ پروست بود. جلد دوم را کیوان تازه شروع کرده بود... می گفت و می خواند. از کتاب شاهد می آورد، با آن صدای کرخت و مردانه اش. نوشین آمد و رفت. ننشست...

چهار صبح بود دیگر. کیوان نشسته بود کف آشپزخانه، پشت به رادیاتور داغ. بلند می خواند و ما گوش می دادیم. نوشین آن طرف تر روی کاناپه ای که تا دم در آشپزخانه آمده بود، خوابش برده بود...

صبح، ساعت هفت و نیم- وقتی همه خواب بودند- رفتم خانه که لباس هایم را عوض کنم و تا نه شرکت باشم- دو، سه ماهی می شد که هشت و نیم، نه کارت می زدم و عین خیالم هم نبود. توی دفترچه یادداشتم برای نوشین نوشتم: "فکرهایت را بکن، خوبِ خوب. بوس. مونتی." گذاشتمش روی دسته ی چوبی کاناپه. برای کیوان هم یکی دو جمله نوشتم؛ و برای بقیه بوس و دست- بوس برای اِف ها و دست برای اِم ها. آمدم بیرون و سرگرم زندگی خودم شدم...

چندی بعد، نوشین رفت. کیوان را گاهی می دیدم. خوب بود انگار- به تر از روزهای بحث و کلنجار با نوشین. دل زده از حقوق، درگیر فلسفه شده بود- فلسفه ی غرب؛ و چون قبل، سیگار پشت سیگار...

دو ماهی از آمدنم می گذشت. دل تنگ ایران بودم و سردرگم زندگی جدید این جا. نوشین زنگ زد؛ عصبانی بود که چند ساعت لینک کردنِ وب لاگ اَش همان و رو شدن دست اَش همان. چرا و چرا و چرا... در سکوت گوش دادم و گوش دادم. طول کشید؛ جمله های آخر را فقط می شنیدم. تمام که شد، یک متاسفم گفتم و گوشی را گذاشتم. مسعود با تعجب- در سکوت- نگاه اَم می کرد. نوشین دیگر ننوشت؛ یعنی آن جا ننوشت. یک جایی در وردپرس برای خودش دست و پا کرد، اما باز از کیوان نوشت و کیوان نمی دانست؛ مثلن نمی دانست!

میلم را چک می کردم؛ دیروز بود انگار. چشم می گرداندم روی نام فرستنده ها: جوانان هوشمند توانا- ووو چه آهنگی داشت عنوانش و چه حال و هوایی محتوایش. بارانی شدم. بعضی میل ها را می شود به اندازه ی نامه های کاغذی قدیمی دوست داشت- همان ها که مادربزرگم سال هاست می گذاردشان توی گاوصندوق و دوست شان دارد و هر چند وقت یک بار با احتیاط ورق شان می زند و می خواندشان... بعدی از پروفسور کچل و دوست داشتنی دانش کده بود که اگر او نبود نمی دانم بعد از آن جلسه ی مسخره ی معارفه، دوباره آن طرف ها پیدایم می شد یا نه! مقاله ای درباره ی... بگذریم این جا که جای حرف های مزخرف علمی نیست! چند میل دیگر و بلخره کیوان- کیوانِ نوشین. "ووو، چه عالی! کجایی پسر؟"، این ها را بلند گفتم و شروع کردم به خواندن؛ کوتاه بود: "... لندن هستم مونترا- ده روزی  می شود. نشانی نوشین را می خواهم. حوصله ی دانش گاه رفتن ندارم و..." آخرش هم نوشته بود: "او که بستنی خریدن را به اندازه ی سیگار کشیدن، دوست دارد"- آرررره، یک چیزی در همین مایه ها. بی درنگ روی آیکن آدرس روی دسک تاپ کلیک کردم و... بی آن که به نوشین بگویم، بنویسم...

دایی جان همیشه می گفت این بچه با معرفت است؛ نوشین بلند بلند می خندید و ما یواشکی. کیوان سرخ می شد و سیگار، سیگار، سیگار...   

 

   + Montra T ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اتوکراسی

برایِ وب لاگِ مهارِ بیابان زایی ، برایِ محمدِ درویش و آن دلِ آسمانی اش، نمی دانم چه بنویسم! دل اَم- سخت- گرفت؛ دلِ جنگل ها هم، دلِ دریا، دلِ کوه، دلِ دشت، شک ندارم دلِ ماهی ها هم...

بعدنوشت: بی تردید ایشان هنوز هم مثل روزگار دیروز پر از امید هستند و انرژی.

   + Montra T ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

صداقت محض

حالا، هی من از این جا بگویم: "چه طوری، دختر؟" و تو هی از آن جا بگویی: "خوب..." و در لاک خودت- با کیا- پنهان تر شوی؛ بعد، من هی- بهت زده تر- در حجم فراواقع گرایانه ی توان تو، گم تر شوم؛ و با ناباوری به مسعود بگویم: "واقع گرایی ست."، تارا؛ و تو هی از دور تایید، تایید، تایید، ... و من هی از دور تردید، تردید، ... آن قدر که- با هم- یر به یر شویم.

   + Montra T ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

زندگی، هم چنان، جاری ست...

این جا، در خانه ای که خانه یِ پدری نیست؛ در کنارِ مردی که پدر نیست، برادر نیست؛ با وجودی که چون وجودِ تهیِ همیشگی نیست؛ میانِ آدم هایِ متفاوت اما مهربانیِ که زبانِ مادریِ شان فارسی نیست؛ در احاطه یِ خیابان هایی که اثری از آفتابی ها و مهتابی هایِ روزهایِ کودکی اَم نیست، و در جمعه ای که آرام و خاکستری نیست، از بیست و پنجمین دوازدهِ آذرِ سفرنامه اَم- به سلامت- گذشتم.

این جا، در خانه ای که خانه یِ پدری نیست، اما اَمن ست و راحت؛ در کنار مردی که پدر نیست، برادر نیست، اما یارست و یاور؛ با وجودی که وجودِ همیشگی نیست، اما آبستنِ وجودِ نازنینِ دیگری ست؛ دور از خاطره ها و نشانه هایِ روزهایِ رفته، و غرق در انبوهِ مسرت بخشُِ پیام هایِ مِهر رنگِ آدم هایِ مهربانِ زندگی اَم- شادمانه- بیست و شش ساله شدم.

تولدی بود با هشت ساعت و نیم تآخیر؛ و دوازدهِ آذری سرشار از اولین هایِ تا همیشه اولین!

پ. ن.: کیک-بازیِ مان هم بمانَد برایِ بعدازظهر... دی:

   + Montra T ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

...

گاهی- مثل الآن- از خوش حالی سکوت می کنم و نوشتن ام نمی یاد! اما... اما، باز هم گاهی البته، چیزی هست که باید ازش نوشت- یعنی این طور احساس می کنم... مختصر می نویسم و خیلی ساده. از این که استادم، آقای دکتر جواد صالحی، وارد ماجرای چهره های ماندگار شده اند، خوش حال- که کافی نیست، اصلن- خیلی بیشتر از خوش حالم... آن قدر که سکوت کنم و ننویسم. همین!

پ. ن.: خیلی بیشتر از خوش حالیم... من و مسعود، هر دو. 

   + Montra T ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بادبادک های رنگی

لواشک، سیبِ سبز و مربایِ آلبالو زیاد دوست دارد؛ پیش تر، دونات و دست و پایِ سیب هم زیاد می خورد. با سنجاب هایِ تویِ حیاط، گاه، هم بازی می شود. با صدایِ بلند شعر می خوانَد. حوصله داشته باشد، ساز هم می زند؛ هراَزگاهی هم خارج برای تنوع. بلند بلند می خندد یا گریه می کند. بوسیدن را به اندازه ی گاز گرفتن و آویزان شدن از مو، دوست دارد. صبح ها زود بیدار می شود و شب ها به موقع نمی خوابد. از لباسِ هایِ گرم فرار می کند. مشق هایش را دقیقه یِ نَوَد می نویسد. داستان می خواند و فیلم می بیند؛ فرصتی باشد به تماشایِ تئاتر هم می رود- ادایِ بچه مثبت هایِ درآینده روشن فکر را خوب درمی آورد. با پیاده رَوی صمیمی شده و از دوستی با او خوش حال و خَرکیف. از روزهایش توی تقویمِ بزرگ و آبی رنگی که مدت ها پیش از برادرش هدیه گرفته، زیاد می نویسد، اما به وب لاگ اَش چیزی نمی گوید تا مجبور نباشد با او نصف اَش کند. عاشق محوطه یِ ورودیِ دانش گاه- همان مدرسه اََش- شده و با قدم هایش قرار گذاشته از آن جا به بعد را آهسته پیش روند و خوش خوشان. مزاج اَش روبه راه است، ولی با همیشه فرق دارد. از دست نَفَس هایش دیگر عصبانی نیست و ریب زدن های گاه به گاه شان را، با خون سردی تاب می آورد. به انتقام هم فکر نمی کند؛ برایش، تازگی ها، نفس کشیدن، اصلن، قدِ این حرف ها نیست! دوست هایِ رنگ رنگِ زیادی پیدا کرده؛ دوست هایی که از او بزرگ ترند و بدون شک عاقل تر؛ با این حال، هم چنان بازیگوشی را ترجیح می دهد. گاهی اخم می کند و بداخلاق می شود، اما دیگر لج بازی نمی کند! کودک درون ام، هرچند، کمی بزرگ شده- شاید یک یا مثلن دو سال، می خواهد همین که الآن هست را بماند. این روزها، بیش تر، هشت ساله به نظر می رسد. بچگی را دارد تمرین می کند؛ خودش را به یاد می آورد تا چند و چون اش را باز یابد و باز سازد. کودک درون اَم، یک دخترکِ بدقلقِ حساس و یک دنده یِ به شدت دوست داشتنی ست که موهایِ صاف و قشنگی دارد!

   + Montra T ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

Inductivity

از وقتی آمده ام، زیاد mail می زنم. mailهایی که اغلب شخصی نیستند، مگر تولدی چیزی باشد. یک mail را برای  nنفر forward می کنم که بگویم: هستم؛ خوبم؛ به شما فکر می کنم؛ دل ام برای تان یک ذره شده؛ دوست تان دارم؛ می بوسم تان؛ با شما حرف می زنم؛ راه می روم؛ آواز می خوانم؛ می رقصم؛ می دَوَم؛ می خندم؛ گریه می کنم... که با شما زندگی می کنم از راهِ دور، به یاد تمام روزهایی که بوده ام؛ و به جای تمام روزهایی که نتوانستم- و گاه نخواستم- باشم!

از این زاویه که به بخش mailهای فرستاده شده ام نگاه می کنم، احساس متفاوتی دارم؛ چیزی فراتر از دل تنگی، روزمرگی، فاصله ی مکانی و... که از بدوِ ورود تا حالا- مدام- گریبان ام را گرفته اند، در خواب و بیداری.

پ. ن.: پستِ آبانیِ امیر  هم، به زیبایی، طعمِ گسِ رفتن را ترسیم کرده است.

بعدنوشت: برخلاف تصور آن روزهایم، زندگی این روزهایم ادامه ی- نسبتن خوشایند- روزهایی ست که این گونه گذشت!

   + Montra T ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کنج کاوی

با قیافه یِ فراداستانیِ این روزهایم،

چه می کنی!؟

   + Montra T ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

راز

- "خلوت..."

-"خلوت!؟"

(در هم که بسته باشد،

فرایِ شانه هایِ سترگِ مردانه اَت،

خوش بختی،

چون پسربچه یِ تخسی ایستاده،

با شیطنت لب خند می زند.

در امنیتِ بازوان ات،

بزرگ و بزرگ تر می شود؛

کودکی

و نوجوانی را پشت سر می گذارد،

آرام آرام،

مرد می شود.

تا سپیده دم،

من هستم و تـــــــــو

و پیرمردی سپیدپوش

که محو می شود،

آرام آرام،

تا بمیرد

و باز در خلوتِ شورانگیزِ شاعرانه ای،

از نو متولد شود.

آن وقت، خوش بختی

سرمیزِ مربعِ صبحانه است؛ 

و شیر می نوشد.

ظهرها،

با کرختیِ تمام،

روی مبلِ دایره ایِ وسطِ هال لم می دهد؛

و سیگار می کشد.

عصرها،

از پشت مثلثی هایِ پنجره یِ آشپزخانه

به سنجاب هایِ تویِ حیاط نگاه می کند.

 کافکا و

کاپوچینو هم

زیاد دوست دارد.)

به خودم می آیم. زود برگشته ام. حواس اَت نیست. چیزهایی داری می گویی، هنوز: "... خلوت مان..."

من

به لوسترِ ذوزنقه ای شکلِ مستطیلِ بالایِ سرمان خیره

و باز...

-صـ.داهـ.ایی نـ.امفـ.هـ.وم-

در ذهن اَم،

حضورِ شیرینِ انتزاعی اَش را

از بدوِ تولد

تا قهقرایِ مرگ

و هستیِ دوباره،

تجسم می کنم.

داری حرف می زنی؛ باز حواس اَت نیست؛

و من

جمله هایِ آخرت را هم نمی شنوم!

(با شیطنت لب خنـــــــــــد می زند. سپیدیِ دندان هایش...)

   + Montra T ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد